تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
عامل مرو الرود سپاهى به جنگ او فرستاد . استاذسيس با اجثم و همهء اصحابش نبرد آغاز كرد و او را و همه سپاهيانى را كه به يارى او آمده بودند تار و مار ساخت . منصور در بردان [ 1 ] بود . خازم بن خزيمه را با دوازده هزار جنگجو به نزد مهدى فرستاد . مهدى او را امير جنگ خود ساخت ، و او را با بيست هزار سپاهى روانهء نبرد با استاذسيس نمود . خزيمه سپاه خود را تعبيه داد و هيثم بن شعبة بن ظهير را بر ميمنه قرار داد و نهار بن حصين السعدى را بر ميسره ، و به كار بن مسلم العقيلى را بر مقدمه بفرستاد ، و علم را به دست زبرقان داد . آنگاه آنان را از جايى به جايى ، و از خندقى به خندقى مىكشانيد ، تا در نهايت براى خود خندقى حفر كرد ، كه چهار در داشت . ياران استاذسيس بيل و كلنگ آوردند ، تا خندق را پر كنند . نخست از آن در كه به كار بن مسلم ايستاده بود آغاز كردند . به كار نبرد در پيوست و آنان را از آنجا دور ساخت . پس به طرف درى كه خازم بن خزيمه ايستاده بود حمله آوردند . در اين حمله سردار سپاه استاذسيس مردى از سجستان بود ، به نام حريش . خازم ، هيثم بن شعبه را گفت كه از در به كار بيرون رود و بر سپاه استاذسيس از عقب حمله كند . آنان در اين ايام چشم به راه آمدن ابو عون و عمرو بن مسلم بن قتيبه بودند . خازم خود با حريش به نبرد پرداخت . ناگاه پرچم‌هاى سپاه هيثم ، از پشت سرشان آشكار گرديد و بانگ تكبير برداشتند و بر آنان حمله‌ور شدند . در اين نبرد بسيارى از ياران استاذسيس كشته شدند . هفتاد هزار تن كشته و چهارده هزار تن اسير . استاذسيس هم با چند تن به كوه پناه جست . خازم او را محاصره كرد و همهء اسيران را بكشت . در اين حال ابو عون و عمرو بن مسلم برسيدند . استاذسيس به حكم ابو عون گردن نهاد . او گفت تا استاذسيس و فرزندانش را بندهاى آهنين نهند و باقى را آزاد نمايند و ماجرا را به مهدى نوشت ، و مهدى به منصور نوشت . گويند كه استاذسيس پدر مراجل مادر مامون بود . و دايى مأمون غالب نام داشت ، و همان كسى است كه فضل بن سهل را به قتل رسانيد .

حكومت هشام بن عمرو التغلبى [ 2 ] برسند

در ايام منصور ، عمر بن حفص بن عثمان بن قبيصة بن ابى صفره ، ملقب به هزارمرد ، حاكم سند بود . محمد المهدى ( نفس زكيه ) ، پسر خود عبد اللّه ، معروف به اشتر را به بصره فرستاد تا براى پدر دعوت كند . عبد اللّه بن محمد از بصره به سند نزد عمر بن حفص كه دعوى تشيع داشت رفت . عبد اللّه اسبى به او پيشكش كرد تا به ديدارش نايل آيد . پس او را به بيعت با محمد المهدى پدر خود دعوت كرد . او نيز بپذيرفت و با او بيعت كرد ، و او را نزد خود فرود آورد و پنهان نمود . آنگاه سران لشكر و بزرگان شهر را دعوت كرد ، آنان نيز قبول
هامش
[ ( 1 ) ] برداق . [ ( 2 ) ] الثعلبى .