كردند و علمهاى سياه را بردريدند . او براى خود جامهاى سفيد دوخت كه به هنگام اداى خطبه مىپوشيد . امير در اين حال بود كه خبر قتل محمد المهدى به او رسيد . نزد پسرش اشتر آمد ، و تعزيت مرگ پدر به دو داد . اشتر گفت : راز من فاش گرديده و خون من بر گردن تو است عمر بن حفص گفت تو را نزد يكى از پادشاهان بزرگ سند كه جانب پيامبر ( ص ) را نيكو رعايت مىكند ، مىفرستم ، كه به وفادارى معروف است ، و اشتر را نزد او فرستاد ، و از آن پادشاه پيمان گرفت كه او را نيكو دارد . اشتر نزد او بماند .
كم كم چهارصد تن از زيديه ، خود را به او رسانيدند . اين خبر به منصور رسيد و عمر بن حفص را از فرمانروايى سند عزل نمود ، و به انديشه فرو رفت كه چه كسى را به سند فرستد .
تا روزى هشام بن عمرو التغلبى را ديد كه سواره مىرفت . هشام چند لحظهاى ديگر به خانهء منصور آمد و به ربيع حاجب گفت خواهرى صاحب جمال دارم ، مىخواهم او را تقديم امير - المؤمنين كنم . منصور در پاسخ گفت : او را بگوى اگر نيازى به زن داشتم ، مىپذيرفتم ، خداوند ترا جزاى خير دهد . اينك حكومت سند را به تو دادم ، آماده رفتن باش . شرط اين فرمانروايى كه اكنون تو را مىدهم اين است كه با پادشاه سند نبرد كنى ، و اشتر را از او گرفته به من تسليم نمايى . هشام بن عمرو به سند شد ، ولى در دستگيرى عبد اللّه الاشتر اهمال مىكرد و منصور همواره او را بدين كار برمىانگيخت .
قضا را مردى در سند خروج كرده بود ، هشام برادر خود سفنج را با سپاهى براى سركوبى آن مرد فرستاد . اين سپاه از قلمرو آن پادشاه كه عبد اللّه بن محمد در پناه او مىزيست ، بگذشت .
سفنج اشتر را ديد كه در سواحل نهر مهران [ 1 ] با دو تن از سوارانش شكار و تفرج مىكند . سفنج خواست تا او را بگيرد . ميانشان جنگ درگرفت ، اشتر و همهء يارانش به قتل رسيدند . هشام ماجرى به منصور بنوشت . منصور او را سپاس گفت ، و فرمان داد سپاهى به جنگ آن پادشاه ببرد . او چنين كرد و بر او ظفر يافت و بر كشورش مستولى شد . آنگاه زن و فرزند عبد اللّه الاشتر را كه اسير كرده بود نزد منصور فرستاد . كودكى داشت خردسال به نام عبد اللّه . منصور او را به مدينه فرستاد و به خاندانش تسليم نمود . آنگاه در افريقيه حادثهاى رخ داد . منصور هشام بن عمرو را به افريقيه فرستاد ، و ما در اخبار افريقيه از آن ياد خواهيم كرد .
ذكر بناى رصافه براى مهدى
چون مهدى از خراسان بازگشت ، اهل بيت او از شام و كوفه و بصره بيامدند . مهدى همه را جوايزى عطا كرد و خلعت داد و مركوب بخشيد . منصور نيز چنين كرد و شهر رصافه را براى او بنا نمود . سبب آن بود كه سپاهيان گاه بر در قصر او اجتماع مىكردند و بانگ
هامش
[ ( 1 ) ] همدان .