تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
و نزد محمد بن عمران و محمد بن عبد العزيز ، كس فرستاد و از آنها خواست كه سياهان را از آنچه آغاز كرده‌اند بازدارند . [ كه مبادا بيش از اين منصور بر مردم مدينه خشم گيرد و همه را به هلاكت رساند ] [ 1 ] سياهان بازگشتند و آن روز مردم نتوانستند نماز جمعه بخوانند . چون هنگام نماز عشاء رسيد ، اصبع بن سفيان بن عاصم بن عبد العزيز به نماز ايستاد و پيش از نماز ندا داد كه من نماز مىخوانم ، در حالى كه در طاعت امير المؤمنين هستم . روز ديگر ابو بكر بن ابى سبره هر چه بردگان برده بودند از آنها بستد ، و به جاى خود نهاد . عبد اللّه بن الربيع الحارثى به مدينه بازگشت و دست رؤساى بردگان يعنى وثيق و يعقل و ديگران را ببريد . ديگر از ياران محمد بن عبد اللّه ، عبد الواحد بن ابى عون از موالى ازد بود و عبد اللّه بن جعفر بن عبد الرحمان بن المسور بن مخرمه و عبد العزيز بن محمد بن الدراوردى و عبد الحميد بن جعفر و عبد اللّه بن عطاء بن يعقوب از موالى بنى سباع و نه فرزند او بودند . و نيز عيسى و عثمان پسران خضير و عثمان بن محمد بن خالد بن الزبير ، كه عثمان بن محمد را بعدها منصور در بصره دستگير كرد و بكشت ، و عبد العزيز بن ابراهيم بن عبد اللّه بن مطيع و على بن المطلب بن عبد اللّه بن جنطب [ 2 ] و ابراهيم بن جعفر بن مصعب بن الزبير و هشام بن عميرة بن الوليد و هشام بن عمارة بن الوليد بن عدى بن عبد الجبار و عبد اللّه بن يزيد بن هرمز و جز ايشان .

سرانجام كار ابراهيم بن عبد اللّه و ظهور او و كشته شدنش

ابراهيم بن عبد اللّه ، برادر محمد المهدى از پنج سال پيش با برادرش محمد ، سخت مورد تعقيب بود . ابراهيم در نواحى مختلف ، چون فارس و كرمان و جبل و حجاز و يمن و شام در آمد و شد بود . حتى يك بار بر سفرهء اطعام منصور حاضر شد ، و يك بار هم به هنگامى كه منصور بغداد را مىساخت بر روى جسر آينه‌اى نصب كرده بود كه مردمى را كه از آن مىگذشتند در آينه مىديد . روزى ابراهيم را در آن آينه بديد و به طلب او كس فرستاد ولى ابراهيم به ميان مردم رفت و ناپديد شد . منصور براى دستگيرى او در هر جاى نگهبانى نهاد . ابراهيم به خانهء سفيان بن حيان العمى درآمد . دوستى ميان او و ابراهيم بر همه كس آشكار بود . سفيان براى خلاص ابراهيم حيله‌اى انديشيد ، بدين گونه كه نزد منصور آمد و گفت : من ابراهيم را براى تو مىآورم . مرا و غلامم را بر اسب بنشان و چند تن از سپاهيان را هم با من بفرست . منصور چنين كرد . او آن سپاهيان را به خانه آورد و ابراهيم را كه لباس غلامش را در بر او كرده بود سوار كرد ، و همراه آن سپاهيان به بصره رفت و پيوسته آنان را
هامش
[ ( 1 ) ] از متن افتاده بود از طبرى افزوديم . [ ( 2 ) ] حنطب .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 303 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى