تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
كرده بود . گفت : اين يكى از آن دو است . منصور گفت : مىخواهم آن را ببينم . ابو مسلم شمشير از غلاف بكشيد و به دست او داد . منصور آن را گرفت و تكان داد . سپس در زير فراش خود نهاد و سرزنش آغاز كرد و گفت : آن نامه چه بود كه براى سفاح نوشتى و او را از اخذ موات منع نمودى ، گويى مىخواستى او را علم دين بياموزى ؟ گفت : مىپنداشتم كه گرفتن آن جايز نيست و چون نامهء سفاح آمد دريافتم كه شما معدن علم هستيد . منصور پرسيد : چرا در راه مكه از من كناره مىجستى و از من پيش مىافتادى ؟ گفت : نمىخواستم بر سرآب‌ها جاى بر شما تنگ كنم . گفت : چرا آنگاه كه سفاح مرد ، تو نزد من بازنگشتى يا درنگ نكردى كه من به تو پيوندم . گفت : نمىخواستم مردم را به رنج افكنم ، بهتر آن بود كه به كوفه مىرفتم . گفت : كنيز عبد اللّه بن على را مىخواستى براى خود بگيرى ؟ گفت : نه ، كسى را به نگهدارى او معين كردم . منصور پرسيد : چرا مىخواستى بدون اجازه من به خراسان روى ؟ گفت : از تو مىترسيدم . گفتم به خراسان مىروم و در نامه‌اى از تو پوزش مىخواهم ، تا هر چه از من در دل دارى ، برود . منصور پرسيد : اموالى كه در حران گردآوردى چه شد ؟ گفت : آن را براى تقويت دولت شما ميان لشكر تقسيم كردم . گفت : تو آن نيستى كه چون نامه مىنوشتى نام خود را پيش از نام من مىآوردى و امينه [ 1 ] دختر على را خواستگارى نمودى و مىپنداشتى كه تو پسر سليط بن عبد اللّه بن عباس هستى ؟ آنگاه او را دشنام داد و گفت : تو بر چه گردنهء صعب العبورى فرا رفته بودى ! سپس پرسيد : چه چيز تو را به قتل سليمان بن كثير واداشت با آن كه مىدانستى در امر دعوت ما كوششى به سزا دارد و او يكى از نقيبان ماست و ما هنوز چنان اختيارى به تو نداده بوديم ؟ گفت : او سر مخالفت داشت منهم او را كشتم . آنگاه ابو مسلم گفت : چگونه با من چنين سخن مىگويى با آن همه رنجى كه براى شما تحمل كرده‌ام ؟ منصور گفت : اى ناپاك مادر ، اگر كنيزكى هم به جاى تو بود ، همين كارها توانستى كرد ، كه تو هر چه كرده‌اى به پايمردى دولت ما بوده است . ابو مسلم تا او را خشنود سازد بر دست او بوسه مىزد و پوزش مىخواست و منصور هر چه بيشتر خشمگين مىشد . آنگاه ابو مسلم گفت : ازين سخنان درگذر كه من از هيچ كس جز خداى نمىترسم . منصور دشنام داد و دست‌ها بر هم كوفت به ناگاه نگهبانان بيرون آمدند . عثمان بن نهيك بر او ضربتى زد و حمايل شمشيرش را ببريد . ابو مسلم گفت : اى امير المؤمنين مرا براى دفع دشمنانت باقى گذار . گفت : هيچ كس مرا دشمن‌تر از تو نيست . آن نگهبانان شمشير در او نهادند و بكشتندش . اين واقعه پنج روز باقيمانده از شعبان سال 137 بود . وزير ابو الجهم بيرون آمد و مردم را بازگردانيد و گفت : امير نزد امير المؤمنين است و با او سخن مىگويد . مردم بازگشتند . منصور فرمود تا به آنان مالى ببخشند . ابو اسحاق را نيز صد
هامش
[ ( 1 ) ] آسيه . نسخه بدل طبرى : آمنه .