بصره رفت و نزد برادر خود سليمان در نهان بزيست تا منصور او را طلبيد و سليمان او را نزد منصور فرستاد .
چون اينان گريختند ، ابو مسلم مردم را امان داد و فرمان داد كه دست از آنان بدارند .
ذكر كشته شدن ابو مسلم الخراسانى
چون ابو مسلم با منصور به حج مىرفت ، همواره كارهايى مىكرد كه خود را بلند آوازه مىساخت . پيش از منصور ، هيأتهايى را كه مىآمدند ، عطا مىداد ، راهها را تعمير و چاههاى آب را ترميم مىنمود . و اعراب زبان به ستايشش مىگشودند مىگفتند : او امير حقيقى است . چون حج به پايان آمد و بازگشتند ابو مسلم بر منصور سبقت گرفت . در راه خبر وفات سفاح را شنيد .
نزد منصور كس فرستاد و او را به مرگ برادر تعزيت گفت ولى به خلافت تهنيت نگفت .
خود نيز نزد او بازنگشت و درنگ نكرد كه منصور برسد . منصور خشمگين شد و نامهاى پر از عتاب و تهديد براى او نوشت . آنگاه ابو مسلم در نامهاى او را به خلافت تهنيت گفت .
ابو مسلم پيشاپيش به انبار درآمد و عيسى بن موسى را فرا خواند تا با او بيعت كند . او نپذيرفت . منصور به انبار آمد و عبد اللّه بن على را خلع كرد و ابو مسلم را به جنگ او فرستاد .
- چنان كه گفتيم - ابو مسلم ، عبد اللّه را منهزم نمود و از لشكرگاه او غنايم بسيار بگرفت . منصور غلام خود ابو الخصيب را فرستاد تا آن غنايم گرد آورد . ابو مسلم خشمگين شد و گفت : آيا من در ريختن خونها امينم و در نگهداشتن اموال خائن ؟ و خواست تا ابو الخصيب را بكشد ولى بعدا آزادش كرد .
منصور مىترسيد كه ابو مسلم به خراسان رود ، اين بود كه او را منشور حكومت مصر و شام داد . چون ابو مسلم فرمان منصور بديد بر نفرتش در افزود و از جزيره بيرون آمده عازم خراسان گرديد . منصور از انبار به مداين رفت و به ابو مسلم نامه نوشت كه نزد او رود .
ابو مسلم جواب رد داد . و گفت كه همچنان دور از او سر در ربقهء فرمانش خواهد داشت و تهديد كرد كه اگر بيش از اين او را فرمانى دهد از خلافت خلعش خواهد كرد . منصور از چنين سخنى انكار خويش آشكار نمود و عيسى بن موسى را با نامهاى محبتآميز نيز نزد او فرستاد . گويند ابو مسلم در نامهء خود او را خلع كرد و از جنايتى كه در قيام به دعوت براى اين خاندان مرتكب شده ، توبه نموده بود . ابو مسلم به راه حلوان رفت . منصور عم خود عيسى و مشايخ بنى هاشم را فرمان داد كه به ابو مسلم نامه بنويسند و او را به فرمانبردارى تحريض كنند و از عاقبت سركشى و طغيان برحذرش دارند و به بازگشت وادارندش .
آنگاه منصور نامهاى با غلام خود ابو حميد المرورودى براى او فرستاد و ابو حميد را گفت : كه با او به ملايمت سخن گويد و فروتنى و خضوع ورزد و چون نوميد شد ، او را خبر دهد كه امير المؤمنين سوگند خورده است و گفته است كه كار تو را به دست ديگرى نخواهم