بود كه به ابو مسلم پيوندد . او در موصل به ابو مسلم پيوست و همراه او روان گرديد . ابو مسلم به ناحيهء نصيبين رسيد و به عبد اللّه نوشت كه مرا ولايت شام دادهاند و مأمور به قتال با تو نيستم . شاميانى كه با عبد اللّه بودند ، گفتند : ما را به شام برسان تا از زن و فرزندمان دفاع كنيم . عبد اللّه ايشان را گفت : او جز جنگ با ما هيچ هدفى ديگر ندارد . و اينك مىخواهد ما را بفريبد . شاميان جز رفتن به شام به هيچ كارى تن در ندادند . عبد اللّه آنان را به شام برد . ابو مسلم در جاى لشكرگاه او فرود آمد و فرمود تا چاههاى آب و چشمههاى اطراف را خراب كردند و در آنها مردار افكندند . [ عبد اللّه اصحاب خود را گفت : نگفتم كه او قصد قتال ما دارد و بازگشت و لشكر خود تعبيه داد و بر ميمنه ] [ 1 ] و به كار بن مسلم العقيلى و بر ميسره حبيب بن سويد الاسدى را قرار داد و بر سواران ، عبد الصمد بن على برادر خود را .
ابو مسلم نيز حسن بن قحطبه را بر ميمنه نهاد و خازم بن خزيمه را بر ميسره و يك ماه نبرد كردند .
عبد اللّه بن على بر سپاه ابو مسلم زد و آن را از جاى خود بجنبانيد . عبد الصمد بن على نيز حملهاى كرد و هجده تن را بكشت و بار ديگر حمله كرد و صفها را در هم ريخت . آنگاه منادى ابو مسلم ندا داد : اى خراسانيان ! و همه بازگشتند . ابو مسلم سايبانى ساخته و در آن نشسته بود چنان كه ميدان كارزار را مىديد . هر جا خللى مشاهده مىكرد آن را رفع مىنمود و همواره رسولانش ميان او و جنگجويان درآمد و شد بودند . چون بازگشتند و خللها مرتفع گرديد ، روز چهارشنبه هفتم جمادى الاخر سال 137 جنگ را آغاز كرد . ابو مسلم ، حسن بن قحطبه را گفت كه ميمنه را خالى كند و با بيشتر سپاه خود به ميسره پيوندد و در ميمنه تنها جماعتى از دليرترين اصحاب خود را قرار دهد . چون شاميان چنين ديدند ، ميسرهء خود را خالى كردند و به ميمنه پيوستند تا بتوانند در برابر ميسرهء سپاه ابو مسلم مقاومت كنند . ابو مسلم سپاهيانى را كه در قلب بودند با بقاياى سپاهيانى كه در ميمنه مانده بودند ، فرمان داد كه به ميسرهء سپاه شام حمله كنند . چنين كردند و آن را درهم كوبيدند . اصحاب عبد اللّه بن على منهزم شدند . عبد اللّه بن على به عثمان بن عبد الاعلى گفت : چه بايد كرد ؟ گفت : بايد بايستى و بجنگى تا كشته شوى . زيرا فرار مردى چون تو ، قبيح مىنمايد . عبد اللّه گفت : به عراق مىروم .
عثمان بن عبد الاعلى گفت : منهم با تو هستم . آنان گريختند و ابو مسلم لشكرگاهش را در تصرف آورد . و خبر پيروزى خود را به منصور نوشت .
عبد اللّه و عبد الصمد برادرش راهى عراق شدند . عبد الصمد به كوفه آمد . عيسى بن موسى از منصور برايش امان خواست ، منصور او را امان داد . و گويند كه در رصافه ماند تا آنگاه كه جمهور بن مرار [ 2 ] العجلى با سوارانى كه منصور فرستاده بود ، بيامد و او را بسته در بند با ابو الخصيب به نزد منصور فرستاد و منصور آزادش نمود . اما عبد اللّه بن على از رصافه به
هامش
[ ( 1 ) ] در متن عبارت گسيخته بود از طبرى تكميل شد .
[ ( 2 ) ] مروان .