تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
باب الابواب رسانيد و بدان داخل شد و گروه‌هايى را براى چپاول و غارت روان فرمود . تركمانان به سردارى پسر پادشاه خود ، با مسلمانان رو به رو شدند و در كناره رود ران [ 1 ] جنگى سخت در گرفت . تركمانان شكست خوردند و بسيارى از آنان كشته شدند . مسلمانان غنايم فراوانى به دست آوردند و پيش رفتند تا به دژ رسيدند . مردم دژ فرود آمدند و امان خواستند . اما مسلمانان همه را كشتند و جراح به جانب شهر يرغوا [ 2 ] راند و شهر را شش روز در محاصره گرفت . مردم شهر امان خواستند . جراح امانشان داد و همه را از آنجا به جاى ديگر نقل كرد . آنگاه به سوى بلنجر راند . تركمانان از شهر دفاع كردند . ولى شكست خوردند و رو به - گريز نهادند . دژ به جنگ گشوده شد و غنايم فراوان به دست مسلمانان افتاد چنان كه هر سوارى را سيصد دينار رسيد و آنان سى و چند هزار بودند . پس جراح به دژ بلنجر نزد امير بلنجر بازگشت و زن و فرزند او را به او باز داد . بدان شرط كه براى مسلمانان عليه كفار جاسوسى كنند . سپس به دژ الوبندر [ 3 ] رسيد . در آنجا چهل هزار خانه بود ، از تركان . جراح با آنان مصالحه كرد كه مالى بپردازند . اما پس از چندى همه تركان و تركمانان گرد آمدند و راه بر مسلمانان بگرفتند جراح به روستاى ملى بازگشت و به يزيد بن عبد الملك نامه نوشت و مدد خواست . اين روزها ، روزهاى آخر عمر يزيد بود . هشام بن عبد الملك براى او مدد فرستاد و او را در مقام خودش ابقاء كرد .

حكومت عبد الواحد النضرى [ 4 ] بر مدينه و مكه

عبد الرحمان بن الضحاك از زمان عمر بن عبد العزيز امارت حجاز را داشت سه سال در آن مقام بود . تا روزى چنان هوايى به سرش افتاد كه با فاطمه بنت الحسين ( ع ) ازدواج كند . فاطمه سرباز زد ولى او تهديد كرد كه اگر سر بر تابد ، پسرش يعنى عبد اللّه بن الحسن المثنى را به اتهام شرابخوارى حد خواهد زد . در ديوان مدينه از مردم شام عاملى بود موسوم به ابن هرمز . چون حساب خود را رفع كرد و خواست به نزد يزيد بن عبد الملك بازگردد ، نزد فاطمه آمد تا با او وداع كند . فاطمه گفت : چون به شام رسيدى ، امير المؤمنين را از آنچه من از ابن الضحاك مىكشم و تعرضى كه بر من روا مىدارد ، آگاه ساز . و نامه‌اى با رسولى از جانب خود بفرستاد . ابن هرمز ، نزد يزيد بن عبد الملك بود و از مدينه گزارش مىداد كه حاجب خبر آورد كه رسول فاطمه بنت الحسين بر در ايستاده است . ابن هرمز را سفارش فاطمه به ياد آمد و پيام بگزارد . يزيد روى بستر خود نشست و گفت : تو را چنين خبرى هست و مرا از آن آگاه نمىسازى و عذر مىآورى كه فراموش كرده‌اى . رسول فاطمه را داخل كردند . يزيد ، نامه را بستد و بخواند و همچنان كه با خيزران خود بر زمين مىزد ، مىگفت : ابن الضحاك را چه
هامش
[ ( 1 ) ] زمان . [ ( 2 ) ] برغوا . [ ( 3 ) ] الوبيد . [ ( 4 ) ] القسرى .