گذشتند ، جماعتى از تركان كه در آنجا كمين گرفته بودند ، بر سرشان تاختند و مسلمانان را به درون دره باز پس راندند . در اين نبرد ، شعبة بن ظهير با پنجاه مرد كشته شدند تا آنگاه كه امير و سپاه بيامدند و دشمن منهزم شد .
سعيد چون لشكرى روانه مىداشت و غنايم و اسيرانى به چنگ مىآوردند ، اسيران را باز پس مىفرستاد و سپاهيانى را كه اسير گرفته بودند ، معاقبت مىكرد . اين كار ، بر سپاهيان او گران مىآمد . تا آنگاه كه سعيد امر كرد از سغد دست باز دارند . سورة بن الحرا [ 1 ] به حيان النبطى گفت : بازگرد . سعيد مىگويد كه سغد بستان امير المؤمنين است . حيان گفت : اين مال خداست آن را رها نمىكنم . سورة گفت : اى نبطى بازگرد . حيان در پاسخ گفت : انبط اللّه وجهك .
سورة از آن رو كينهء او را در دل گرفت و سعيد خذينه را عليه او برانگيخت و گفت : او خراسان را ويران نموده است . و چنان كه خراسان را عليه قتيبه شورانيد ، بر تو نيز ابقاء نكند . چنين كند و به دژى تحصن جويد . سعيد گفت : اين سخن را با كس در ميان مگذار . پس قصد كشتن او نمود و او را شير خورانيد با سودهء طلا . حيان چهار فرسنگ همراه با سپاهيانش اسب تاخت و بازگشت . از آن پس چند روز زنده بود و بمرد .
حكومت ابن هبيره بر عراق و خراسان
چون مسلمه بر آن نواحى - عراق و خراسان - امارت يافت ، از بابت خراج هيچ نپرداخت يزيد نيز آزرم او مىداشت و عزلش نمىكرد . تا اين كه برايش نوشت كه كسى را به جاى خود بگذارد و نزد او رود . مسلمه در سال 102 عازم ديدار يزيد شد . در راه عمر بن هبيره را ديد كه بر مركبهاى بريد سوار ، بدان سو مىآيد . ابن هبيره گفت : امير المؤمنين مرا فرستاده است تا اموال بنى مهلب را در ضبط آورم . مسلمه از اين سخن به شك افتاد . يكى از اصحابش گفت : شگفت است كه خليفه ابن هبيره را از سرزمين جزيره بدين كار بفرستد . طولى نكشيد كه او را خبر آوردند كه ابن هبيره عمال او را عزل كرده است .
عمر بن هبيره مردى نام آور بود و نجيب . حجاج او را براى انجام دادن كارهاى بزرگ مىفرستاد و او از كسانى بود كه پس از آن كه مطرف بن المغيره حجاج را خلع كرد ، حجاج او را براى سركوبى او روان نمود . گويند او بود كه مطرف را كشت و سرش را براى حجاج آورد و حجاج او را نزد عبد الملك فرستاد . عبد الملك نيز قريهاى در نزديكى دمشق را به او اقطاع داد . سپس حجاج او را به سوى كردم [ 2 ] بن مرثد الفزارى فرستاد تا مالى را كه در نزد او بود ، باز ستاند . او مال را گرفت ولى به نزد عبد الملك آمد . از حجاج به عبد الملك پناه آورده بود .
گفت : پسر عم حجاج [ مطرف ] را كشتهام و اينك از او بر جان خود ايمن نيستم . عبد الملك
هامش
[ ( 1 ) ] الابجر .
[ ( 2 ) ] كروم .