روانه داشت . مدرك بن المهلب را به خراسان فرستاد و در اين زمان عبد الرحمان بن نعيم در خراسان بود . از بنى تميم جماعتى در حركت آمدند تا او را از آمدن باز دارند . در آغاز بيابان مدرك و ازديان رو به رو شدند و گفتندش بازگردد تا بنگريم كه پايان كار شما چه خواهد شد .
سپس يزيد بن المهلب براى مردم سخن گفت و آنان را به كتاب و سنت دعوت كرد و به جهاد تحريضشان نمود و گفت كه جهاد با مردم شام را ثواب بسيار است و ثواب آن از ثواب جهاد با ترك و ديلم بيشتر است . حسن بصرى و نضر بن انس بن مالك اين سخن را انكار كردند و مردم نيز با آن دو هم آواز شدند .
يزيد بن مهلب از بصره به واسط رفت و برادر خود مروان بن مهلب را در بصره به جاى خود نهاد و چند روز در واسط درنگ كرد ، سپس در سال 102 از آنجا خارج شد و پسر خود معاويه را به جاى خود نهاد . آنگاه برادر خود عبد الملك بن مهلب را به كوفه فرستاد .
عباس بن الوليد در سورا با او رو به رو شد . عبد الملك منهزم شد و نزد يزيد بازگشت . مسلمه از كناره فرات بيامد تا به انبار رسيد در آنجا بر فرات پل بست و بگذشت تا بر لشكرگاه يزيد بن مهلب فرود آمد . جماعتى از مردم كوفه بر گرد يزيد بن مهلب جمع شدند . شمار لشكريان كه در ديوان آمده بود ، صد و بيست هزار بود . عبد الحميد بن عبد الرحمان در نخيله لشكرگاه زده بود و در كمين مردم كوفه نشسته بود كه به پسر مهلب نپيوندند . پس لشكرى را همراه با سبرة بن عبد الرحمان بن مخنف به يارى مسلمه فرستاد ولى مسلمه او را از حكومت كوفه عزل كرد و محمد بن عمرو بن الوليد بن عقبه را به جاى او نهاد . يزيد بن مهلب خواست برادرش محمد را بر سر مسلمه فرستد تا به او شبيخون زند ولى يارانش سر بر تافتند و گفتند ما با آنان از كتاب و سنت سخن گفتهايم ، آنان نيز وعدهء اجابت دادهاند ، ما عليه آنان غدر نمىكنيم .
يزيد گفت : واى بر شما ، آيا سخن آنان را باور مىكنيد ؟ آنان اين وعده را دادهاند تا شما را فريب دهند . به خدا سوگند در ميان خاندان مروان ، هيچ كس مكارتر از اين ملخ زرد نيست و مرادش مسلمه بود .
مروان بن مهلب در بصره مردم را به پيوستن به يزيد بن مهلب تحريض مىكرد اما حسن بصرى آنان را باز مىداشت و مروان حسن را تهديد مىكرد ولى بر او دست نمىيافت ولى ياران حسن پراكنده شدند .
مسلمة بن عبد الملك تصميم گرفت كه حمله آغاز كند . هشت روز در برابر پسر مهلب درنگ كرد . روز جمعه نيمهء صفر سپاه خود را تعبيه داد . عباس بن الوليد نيز چنين كرد . و دو سپاه برهم زدند و جنگ سخت شد . مسلمه فرمان داد تا آتش در پل زدند و دود بالا رفت .
چون اصحاب يزيد بن مهلب چنان ديدند ، روى به گريز نهادند . يزيد راه بر آنان بگرفت ، چنان كه بر روى آنان مىزد تا بازگردند . ولى فراريان قوت كردند و او كارى نتوانست كرد و بازگشت . او را گفتند برادرت حبيب كشته شده است . گفت پس از مرگ او و پس از فرار از
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 130
مساهمون: ابن خلدون
ص١٣٠