تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
وليد گفت : سليمان كار خود بكرد . ايوب نامهء پدر به او داد كه يزيد را شفاعت كرده بود و آن مال بر عهده گرفته بود . ايوب نيز سخن گفت و از وليد خواست كه به نامهء برادر خود ارج نهد و ضمانت او را بپذيرد . يزيد بن مهلب نيز پوزش خواست . وليد امانش داد و او نزد سليمان بازگشت . وليد به حجاج نامه نوشت كه از او و از حبيب و از ابو عينيه [ 1 ] دست بدارد . يزيد در نزد سليمان بماند همواره به او هدايايى مىداد و انواع طعام‌ها مىفرستاد .

امارت خالد القسرى بر مكه و اخراج سعيد بن جبير از آن و كشته شدن او

در سال 93 عمر بن عبد العزيز به وليد نامه نوشت و اعمال ناپسند حجاج را در عراق و ستم و كينه‌توزى او را به شرح بازگشت . حجاج به وليد نوشت كه بسيارى از مخالفان از عراق بيرون رفته و در مكه و مدينه در پناه عمر بن عبد العزيز جاى گرفته‌اند و اين در امر دولت وهنى پديد مىآورد . وليد به اشارت حجاج ، خالد بن عبد اللّه القسرى و عثمان بن حيان را امارت حجاز داد و عمر بن عبد العزيز را عزل كرد . اين واقعه در شعبان همان سال اتفاق افتاد . چون خالد به مكه آمد هر كس از مردم عراق را كه در آنجا بود ، براند و تهديد كرد كه مباد كسى عراقيى را در خانهء خود راه دهد يا خانهء خود را به او اجاره دهد . زيرا در زمان عمر بن عبد العزيز همه كسانى كه از حجاج بيمناك بودند به مكه و مدينه پناه ، مىبردند . يكى از آن ميان سعيد بن جبير بود . حجاج پيش از اين سعيد بن جبير را سرپرست پرداخت مواجب سپاهيانى كه با عبد الرحمان بن الاشعث به جنگ رتبيل فرستاده بود ، نموده بود . چون عبد الرحمان بر حجاج خروج كرد و او را خلع نمود ، سعيد بن جبير هم از كسانى بود كه با او همداستان شده بود . و با عبد الرحمان بود تا آنگاه كه منهزم شد و به بلاد رتبيل پيوست . سعيد به اصفهان رفت . حجاج به عامل خود در اصفهان نوشت و سعيد را خواستار شد ولى او سعيد را از واقعه بياگاهانيد و سعيد به آذربايجان گريخت . مدتى در آنجا درنگ كرد . سپس همانند بسيارى از كسانى كه حجاج در پى آنان بود ، به مكه رفت . اينان در آنجا نام خود را پنهان مىداشتند و نهانى مىزيستند . چون خالد بن عبد اللّه القسرى به مكه آمد و وليد او را فرمان داد كه عراقيان را از حجاز براند و نزد حجاج فرستد ، او نيز سعيد بن جبير و مجاهد و طلق بن حبيب را بگرفت و نزد حجاج فرستاد . طلق در راه بمرد و آن دو تن ديگر را به كوفه آوردند و نزد حجاج بردند . چون حجاج را چشم بر سعيد افتاد ، خالد القسرى را كه سعيد را فرستاده بود ، دشنام داد و گفت : من خود مىدانستم كه او در مكه است ، خانه‌اى را هم كه در آن مىزيست مىدانستم . سپس
هامش
[ ( 1 ) ] ابو عبسه .