تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
دره با او جنگ در پيوست و راه به درون نتوانست برد تا آنگاه كه يكى از عجمان راه نهانى ، دژ را به او بنمود . قتيبه به دژ درآمد و همه را بكشت و بعضى نيز بگريختند . و از آنجا به سمنگان رفت و از سمنگان به جانب نيزك . قتيبه به برادر خود عبد الرحمان رسيد . نيزك به وادى فرغانه راند و بارها و اموال خود را نزد كابل شاه نهاد و بكرز [ 1 ] رفت و در آنجا حصار گرفت . و آنجا را جز يك راه باريك نبود كه چارپايان به سختى از آن مىگذشتند . قتيبه دو ماه او را محاصره كرد تا آنگاه كه به گرسنگى افتادند و بيمارى آبله در ميانشان شايع گشت و زمستان نزديك شد . قتيبه يكى از اصحاب خود را كه با نيزك دوستى داشت ، فراخواند و گفت : نزد نيزك رو و بىآن كه او را امان دهى ، نزد من آور و اگر تعلل كرد و ترا به زحمت افكند او را امان ده . و هر گاه بيايى و نيزك همراه تو نباشد بر دارت نمايم . آن مردم نزد نيزك رفت و او را به ديدار قتيبه اشارت كرد . نيزك گفت : از او بيم دارم . مرد او را امان داد . نيزك با جبغويه [ 2 ] وصول طرخان برادرزادهء جبغويه ملك طخارستان ، همراه او بيامدند و اين جبغويه همان بود كه نيزك بر او بند نهاده بود . چون به آن دره رسيدند . آن مرد اسب و آبش داشت و ميان نيزك و يارانش فاصله افكند . نيزك گفت : اين آغاز غدر و مكر است . گفت اگر اينان از تو جدا افتند ، تو را بهتر باشد . چون بر قتيبه داخل شدند ، همه را به زندان افكند و به حجاج نامه نوشت و در باب كشتن او اجازت خواست . چهل روز ديگر نامهء حجاج برسيد كه به كشتن او فرمان داده بود . قتيبه نيز او را بكشت . نيز همراه او صول طرخان جانشين جبغويه و برادرزادهء نيزك و هفتصد تن از ياران او را به قتل آورد و اجساد همه را بياويخت و سر نيزك را نزد حجاج فرستاد . ولى جبغويه را آزاد ساخت و او را نزد وليد فرستاد . آنگاه به مرو بازگشت . ملك جوزجان رسولى فرستاد و امان طلبيد و گفت كه به تن خويش نزد او خواهد آمد . قتيبه گروگان خواست . گروگان بداد و بيامد . چون بازگشت در در طالقان بمرد . اين واقعه در سال 91 اتفاق افتاد . قتيبه آنگاه به شومان لشكر كشيد . ملك شومان عامل قتيبه را از آنجا رانده بود . قتيبه چون از جنگ نيزك بازگشته بود نزد او رسولى فرستاده بود كه آنچه را بدان صلح كرده‌اند ، بپردازد . ملك شومان رسول را نيز كشته بود . قتيبه برادر خود صالح را نزد او فرستاد تا به فرمانبردارى اندرزش دهد . و صالح با ملك شومان دوستى داشت . ملك سرباز زد . قتيبه شومان را در محاصره گرفت و منجنيق‌ها ، نصب كرد و قلعه را درهم كوفت ملك هر چه در آنجا بود از گوهرها و نفايس در چاهى كه كس قعر آن را نمىدانست ، فرو افكند . سپس دل بر مرگ نهاد و بيرون آمد و نبرد كرد تا كشته شد . قتيبه آن قلعه را بگرفت و مدافعان را بكشت و زن و فرزندشان را به اسارت برد . پس برادر خود عبد الرحمان را به سغد فرستاد .
هامش
[ ( 1 ) ] الكون . [ ( 2 ) ] جيقونه .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 105 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى