مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى زمردن كم شدم
بار ديگر هم بميرم از بشر * تا بر آرم از ملائك بال و پر
بار ديگر از ملك قربان شوم * آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم كانا اليه راجعون
از سر جان چه گذشتم رخ جانان ديدم * ترك سر كردم و سرتاسر تن جان ديدم
در بيابان فنا از پى تحصيل بقا * خويش زير قدم آوردم و آسان ديدم
هر حجابى كه مرا بود از ان بود كه خويش * خسته چرخ فلك بسته اركان ديدم
( 108 ) حاصل كلام آنكه آدمى بالقوه خليفه خداست ، كه "
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً
" و قابل تعليم اسماء ، كه "
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ
" .
تو به قوت خليفهاى زخدا * قوت خويش را بيار بجا
و مسجود ملائكه ارض و سماست ، كه