يكى نوريست از حق پرتو افكن * زمين و آسمان زان گشته روشن
بنور حق توان راه يقين رفت * ازينجا تا بملك داد و دين رفت
تو اى محجوب ازان نور اى سيهدل * از ان ماندى به دنيا پاى در گل
چنان محبوس اين محسوس گشتى * كه از عقل و خرد مايوس گشتى
وجودى در جهان چون آدمى نيست * جز او كس را بايزد همدمى نيست
حقائق را به دو پيوند ازانست * كه جانش سايه خورشيد جانست
اگر نه جانش از حق نور تابست * چرا هر چيز را با وى حسابست
دل او چشمه آب حيات است * كه در وى زندگى كائناتست
ضميرش مردگانرا نفخ صورست * كه صورت هر حقيقت را چو كورست
ضميرش هست چون صحراى محشر * كه در وى حشر ميگردند يكسر
برون آرد زهر محسوس جانى * بسازد در خود از جانها جهانى
بيكدم طى كند هر دو جهان را * زمين بگذارد و هم آسمان را
رسالهء سه اصل ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
ص٦٩