الجهات است . پس موجودى بود واحد ، و در عقل منحل شود به وجود و قابل وجود . و نفس ذات او علت علم به ذات خودش شود ، كه برى است از قوّهء هيولى ، چنان كه اربعه را از نفس ذات زوجيّت لازم آيد ، و واجب بالغير باشد ، « الشيء ما لم يجب لم يوجد » .
پس با اينكه ، از واجب الوجود ، واحد سر زده است ، جهات كثرت در معلول پيدا شود ، كه بعضى به سبب بعضى باشند . چنان كه وجوب سبب وجود است ، و نحو وجود او كه وجود مجرّدى است سبب علم شود . و اين موجود نباشد الا به جعل كل ؛ و اين چون موجودى است بالفعل قائم ، پس منشأ اثرى شود . و اثر او نتواند بود كه به جميع صفات [ 84 پ ] او آراسته باشد ، كه لازم آيد كه ذات او در مرتبهء ذات علّتش باشد . و ما گفتيم كه نهايت كمال معلول آن باشد كه اگر اثر زياده قبول كند ، نفس علت باشد .
پس از عقل موجودى پديد آيد . و چون حركات اجسام فلكى ارادى است ، و هر اراده از نفسى باشد كه معلول عقلى باشد . و چون هر نفس را از آن رو كه نفس است تدبير جسمى به فعل و عقل بودن بالقوة ، به ازاى هر فلكى نفسى و عقلى بايد . و چون جسم قابل قسمت است في ذاته ، او را قوهء قبول آن قسمت باشد .
و چون قسمت در خارج طارى شود ، قبول هم در خارج باشد .
كه از عقل كل - كه او را فلاسفهء اوايل عنصر اول گويند و حكماء ( 227 ) فرس نور ثانى - پنج چيز به وجود پيوندد :
يكى عقل ثانى ، و يكى نفس كل ، و يكى صورت جسمى ، و يكى طبيعت كه او را صورت نوعى خوانند . فلك به آن صورت ممتاز باشد از عنصر بالفعل .
و گاهى همين طبيعت را نفس منطبعهء فلكى خوانند .
و اين چنان باشد كه اولا تاثير جوهر اول به عقل رسد ، و به واسطهء او به نفس كل ، و به واسطهء نفس به طبيعت ، و به واسطهء طبيعت به صورت جسمى ، و به
شرح فصوص الحكمة — صفحة 231
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٣١