تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠

و چون عالم به معنى « ما يعلم به الشيء » است ، چنان كه خاتم به معنى « ما يختم به » است ، پس وجود را ( 226 ) عالم توان گفت ، به اين معنى كه از آن دانسته مىشود وجود ذات احديّت . و چون وجود ذات احديّت معلوم شد ؛ معلوم مىشود نحو وجود ( 84 ر ) ذات احديّت را ، « 408 » چه جميع صفات كمال فرع وجوب وجود است كه واجب الوجود بالذات البته « واجب الوجود من جميع جهاته » باشد ، و عالم بود به ذات كه وجود صرف و فعليّت مطلق است ، و حىّ بود ، كه عالم است ، و قادر بود كه عالم است . و مدام عالم را فعل مسبوق است به اراده . و مدرك بود كه ادراك به جز علم نباشد . و صفات زايد قبول نكند كه محض وجود است و معرّا از قوّه است و انفعال . و واحد است ، كه حقيقت وحدانى « متشخص بذاته » است ، و هيچ « متشخص بذاته » دو نتواند بود . پس بشناسيد واجب را ، چنان كه ممكن را طاقت شناخت باشد . و به اين معنى اشاره كرد كه : « 409 » « و تعلم كيف ينبغى عليه الوجود » . پس گفت : اگر بعد از ملاحظهء ذات احديّت ملاحظهء ممكنات كنى نازل باشى ، يعنى : فرود آيى از اشرف به اخس ، و از تام به ناقص . و اين ملاحظه چنين باشد كه گويى : چون واجب الوجود موجود است ، و تامّ است ، و فوق تمام است ، و وجود بحت است ، و فعليّت مطلقه است ، و موجود تام « 1 » باشد ، و خصوصا موجود فوق تامّ كه آثار خارجى برو مترتّب شود ؛ پس برين موجود اثرى مترتب شود كه اشرف وجودات باشد ، و اين صفتى نتواند بود ، كه واجب حامل هيچ صفتى نباشد . بل ذات واجب قائم مقام جميع صفات باشد ، كه كامل مطلق فى ذاته است ، پس محصّل در خارج بود . و واجب نتواند بود كه مجعول است ، پس ممكن بود . و صاحب مادّه نباشد كه علتش واحد من جميع

هامش
( 408 ) - م « كه » نحو وجود است احديت را .
( 409 ) - م « كه » ندارد .
( 1 ) - م و ط : و موجود آن باشد .