چنان كه از دل قوتى سارى بود در كل بدن ، و حرارتى « 397 » غريزى كه به او صلاح تن و زينت و بهاى جسد ، و به آن تن باقى بود ، و حرارت غريزى ازو به هر عضوى رسد . و چنان كه از سپرز خلط سودائى ظاهر شود ، چه سپرز نگهدارندهء خلط سودائى باشد ، و به آن خلط تماسك اجزاى بدن بود ، و سيلان نكند ، و مدام خون را بست ازو « 398 » پيدا شود . و اين حالت سارى بود در تمام بدن . كذلك از جرم كيوان قوتى روحانى در كل عالم سارى باشد ، كه هيچ ذرّه ازو بىبهره نماند ، و به آن قوّه تماسك اجزاى عالم بود ، و اتصال بعضى به بعضى . و كذلك از جرم بهرام قوتى سارى بود در افلاك و عنصر و مواليد . و كل نظام وجود كه به آن قوّه سعى پديد آيد در كارها ، و كارها تمام شود ، ( 82 پ ) و نشاط كار كردن در مردم كارگر پديد آيد . چنان كه از زهره صفراء حاد پديد آيد ، چه زهره حافظ صفراء باشد . و به اين صفراى « 399 » چون از مجارى تنگ چون ماساريقا نفوذ كند ، و به جاى خود رسد ، كه نفع صفراء درين همين باشد كه تلطيف خون كند ، و غذاى بعضى اعضا گردد ، چون شش . و به اين صفراء قوّهء حميّت و تندى و جنگ و كوشش پديد آيد . و كذلك از جرم مشترى قوّتى سارى باشد در نظام وجود از افلاك و عنصر و مواليد ، و هيچ از مخلوقات ازين قوّه خالى نماند ، و به اين قوّه سبب ايتلاف متضادّات شود از عناصر متنافره ، و عناصر را سبب تصالح شود ، و برساند از بساطت به تركيب ، و قوهء نباتى در نبات ازو ظاهر شود . چنان كه از جرم جگر قوتى در بدن سارى بود كه منبت قوت غاذيه بود ،
شرح فصوص الحكمة — صفحة 226
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٢٦
هامش
( 397 ) - م : حرارت .
( 398 ) - م : ارويست .
( 399 ) - م « و به اين صفراء » ندارد .