تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨

كنند . و چون از درجهء حواس به درجهء عقلى ترقّى كند ، افراد انسان را مثلا يك شمرند در عقل ، و اين يك را عين افراد دانند ، يعنى متّحد الوجود ، كه حمل صحيح باشد . و فرد نحو وجود طبيعت است . و پس از آن انسان را با فرس در حيوانى ( 184 ) جمع شناسند ، و فرس را با حجر در جسمى ، و جسم را با عقل در جوهر و كلّ موجودات را در موجود مطلق كه حقيقتش بيرون بود بذاته از قوّه و نقصان و عدم و امكان . و علم را سارى دانند در كل ، و كذلك قدرت و اراده و ساير صفات را ، كه گويند : افعال طبايع حدّى از علم است كه آتش به واسطهء حفظ وجود به سوى حركت و محيط روان شود ، و خاك به جانب سكون و مركز ( 57 ر ) ، تا چنين به حيوان رسد كه ادراك درو ظاهر شود ، و انسان كه به عقل رسد . و كلّ اين مراتب را متّصل دانند ، و هر يك را با هم از ديگر جدا كنند ، و عدم متخلل ندانند ميان وجود . چنان كه در عالم جسم عدم متخلل نتواند بود ميان اجسام . كه اگر آب را به انبوبه بالا كشند از عقب او هواء در آيد ، و اگر هواء را « 228 » آب درآيد ، و از هم جدا نشود كه عدم در ميان وجود در نيايد ، كذلك حقايق را بهم متّصل دانند ، و بر هر حدّى گويند نامى افتد ، به سبب كثرت اعتبارى ، و اختلاف حقايق به اختلاف اسماء باشد . و چون امتياز هر مرتبه را به قوّه و نقصان دانند در علم به آن مرتبه به صورتى قائل نشوند ، بلكه عقل را كل بالفعل دانند و نفس امر . و آنچه در هيچ حدّى از وجود نباشد ممتنع دانند ، و محض اختراع عقل جزئى . و در حقيقت گاه ارتسام در عقل جزئى موجودى ممكن باشد . و هر چه موجود است خواه ذهن و خواه در خارج همه حق و موجود دانند به آن اعتبار كه موجود است . و چون واجب الوجود تامّ و كامل بلكه فوق تامّ و فوق كمال است ، او را

هامش
( 228 ) - م « را » ندارد .