تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١

محال أن يكون الشيء فوق علّته و علّة لعلّته . و أيضا گفت كه : هر يك از زمين و آب ( 58 ر ) و هواء و آتش و نبات و حيوان عقلى و حىّ « 238 » و يابنده و دانا ، و اين زمين و هواء و آتش و آب و نبات و حيوان چون شبح و نمونه و تمثال باشد آن ارض عقلى و هواء عقلى و حيوان عقلى را . و يكى از دانايان گفت : در اوّل ديدن اشياء محسوسه اصل باشد و دانشها فرع ، و در دويم ديدن دانشها اصل باشد و دانستها فرع ، كه هر حسى به عقلى قائم بود . و ازينست كه افلاطون گفت : اين عالم جسمانى عالم مموّه و عالم سوفسطائى است كه نمود بىبودى است ، و أيضا از فروع اين سخن است آنكه دانايان پيشى گفتند : « 239 » نهايت كمال معلول آن باشد كه چون از آن زياده اثر وجود قبول كند ، علّت باشد . و هيچ معلولى علّت نباشد هرگز . پس نهايت كمال او باشد . و نهايت نقصان معلول آنست كه حدّى از وجود قبول كند . كه اگر كمتر قبول كردى ، معدوم ( 186 ) بودى . و هرگز هيچ از آنكه هستى قبول كرده باشد معدوم نباشد . پس نهايت نقصان او بود . شنيدم از بعضى دانشمندان كه مذهب « شيخ رئيس » هم اتحاد عاقل و معقول است ، و به كتاب « مبدأ و معاد » صريح نوشته . و آنچه در « شفاء » گفته همه را تأويل اينست . ليكن چون اين « 240 » معنى بسيار غامض است به مثل و تشبيه اداء كرده است . ما حصل گفتار كه اين معنى را نتوانيم فهميد ، به ظاهر بسيار غلط مىنمايد

هامش
( 238 ) - ط : حى ، م حسى .
( 239 ) - م : گفته‌اند .
( 240 ) - ط « اين » ندارد .