نتوان فهميد ، چنان كه بگذشت . و اين راى چنين است كه گويند : هر چه موجود است حقيقت وجود است و حقيقت وجودى را علم به ذات خود هست ، و عاقل و معقول و عقل يكى است . و اين حقيقت را مراتب بود . نه چنين كه وجودى ديگر با حقيقت وجودى ضم شود و حقيقت ممكنى پديد آيد ، بلكه امتياز ممكنات به قوّت است كه اين يك حقيقت را مراتب بود : ( 56 پ ) مرتبهاى قرين قوت و عدم بود ، يعنى از مرتبهء او قوّتى منتزع شود و اين معنى امكان است ، چه اين مرتبه « 226 » از آن « 227 » حيثيت كه اين مرتبه است جايز الوجود و العدم باشد ، و به اعتبار حقيقت وجوبى واجب بود . و اين مراتب لازم هم بود . و حقيقت وجوبى چنين باشد ، و او را حدّ نباشد و نهايت ، و هيچ چيز از حد وجود مطلق بيرون نرود . و هيچ معدوم از حدّ عدم مطلق به حدّ وجود مطلق نرسد و اين حقيقت وجودى شعور قائم به ذات باشد ، كه وجود قائم به ذات و وجود و علم يكى است . و اين اعتبارات منتزع شود از حقيقت وجودى ، نه اينكه چيزى عارض وجود مطلق شود ، با وجود مطلق عارض شود شىء را . و عاقل و معقول را متّحد شناسند ، و كذلك حاسّ و محسوس . و چنان كه در ايشان عضوى باصره باشد ، و عضوى سامعه ، الى غير ذلك ، در واجب الوجود نه چنين شناسند ، بلكه گويند : « بصر كلّه ، و سمع كلّه ، و علم كلّه ، و نور كلّه » . و اين حركات و تغيّرات را همه سكون و ثبات دانند ، نظر به ذات واجب الوجود كرده ، كه هيچ چيز از ذات او بيرون ندانند ، و با هر فرد بىهر فرد ، هم مجموع و هم يكتا ، و هم اوّل و آخر ، و هم عاقل و غايت و بذاته من ذاته عالم به جميع كثرت اعتبارى كه در اوّل نظر انسان بر آن است . يعنى بر كثرت صرف است كه به حواس مدرك شود كه حواس را طاقت جمع نباشد ، بلكه به سبب نقصان محض كثرت ادراك
شرح فصوص الحكمة — صفحة 157
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص١٥٧
هامش
( 226 ) - م « قوتى منتزع . . . مرتبه » ندارد .
( 227 ) - م : ازين .