تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤

با معلوم ، چنان كه حيوان ناطق كه با زيد جهت اتحاد دارد ، و باشد كه مناط انكشاف زيد شود . و اينكه الحال نشود به واسطهء آنست كه زيد حيوان ناطق مطلق نيست ، بلكه حيوان ناطق با تشخّص است . پس چون تواند بود كه ذات واجب الوجود كه مباين محض است با ممكن ، مناط انكشاف ممكنات شود . و اين بدان ماند كه صورت عقل در ذهن در آيد ، و مناط انكشاف فرس شود ، كه كسى چون علم پيدا كند به صورت عقلى ، بداند فرس را . و اين سفسطه است . و نشايد ( 55 پ ) گفت : اينجا صورت عقلى علت تامّهء صورت انسانى نيست ، و اينجا ذات واجب الوجود علّت تامّهء ممكن است . چه ازين علّيّت پيدا نشود الّا علم ، يعنى ازين كه واجب الوجود علّت تامّه است مبيّن شود كه البته عالم است . ليكن علم را از حقيقت علمى بيرون نتواند بود ، بلكه علم را البته معلومى بايد . و سؤال درين مقام اينست كه معلوم چه چيز است ؟ ( 182 ) نشايد كه معلوم ذات واجب الوجود باشد كه مباين جميع ممكنات است ، و هيچ مباين مناط انكشاف مباين نتواند بود . و آنكه « 215 » گفته اينست كه علم به علّت مستلزم علم به معلول است ، نه اينكه نفس علم به معلول است ، كه علّت خود نه « 216 » معلول است . و هر گاه علّت خود معلول نباشد علم به علّت نيز علم « 217 » به معلول نباشد . و چنان كه « 218 » ذات علّت موجود است ، معلول را نيز نحو وجود مىيابد ، تا علم به او بهم رسد . و اگر نه ، علم خواهد بود بىمعلوم . و اين محال باشد . و شايد كه علم به علّت نفس علم به معلول باشد « 219 » .

هامش
( 215 ) - م : اين كه .
( 216 ) - م « نه » ندارد .
( 217 ) - م « علم » ندارد .
( 218 ) - م : چنين كه .
( 219 ) - م « باشد » ندارد .
شرح فصوص الحكمة — صفحة 154 | محمد تقي الأستر آبادي