بهر كدام از آنها نسبتى بود خاص كه به ديگرى نبود . و مبدأ اين دو نسبت اگر بذات اندر بود ، لازم آيد كه ذات علت نه واحد باشد . و اگر ، نه بذات اندر بود اين سخن باز پس رود تا آنكه تسلسل لازم آيد ، و مع ذلك وجود هيچ كدام از آن دو معلول ، متعيّن نباشد . مقدّمهء دوم : آنكه واجب الوجود واحد است بذات خود ، و نه مركب است از جنس و فصل اندر عقل . و نه از اجزاء مقدارى و نه از معانى وهمانى « 1 » . و دليل برين آنست كه هر چه مركبست ، بهر نحو كه تصوّر كرده آيد كه هرآينه ذات او اندر وجود و قوام ، باجزاء اندر باشد . پس بدان اجزاء ، واجب بود نه بذات خود . و چون اين مقرر شد گوئيم كه : معلول نخستين خداوند جل جلاله را روا نبود كه متعدد باشد . و ازين لازم آيد كه آن نه جسم باشد كه از مادّه و صورت مؤلّف است ، و نه صورت كه اندر تقوم بمادّه محتاج است ، و نه مادّه كه اندر وجود به صورت متعلق است ، و نه نفس كه وجود او از پس جسم است ؛ و هر چه چونين بود آن را « عقل » گويند . و اوّل مخلوقات ايزد جل جلاله ، او است ، چنان كه پيغمبر صلى اللّه عليه فرمود : « اوّل ما خلق اللّه العقل » « 2 » . امّا « نفس » : جوهريست كه به خودى خود از مادّه و آميزش آن معرّى است ؛ و بفعل ، بدان محتاج ، از آنكه نشايد كه ذات مردم عرض بود كه عرض آنست كه مقبول و محمول چيزى ديگر باشد ، و نفس مردم قابل و حامل مدركات است كه صورتى از او نرود و ديگرى اندر آيد ، و اين منافى معنى عرض است . و چون نفس مردم معنى بسيط را مىداند و در صورتش اندرو مرتسم مىگردد ، نشايد كه حقيقت مردم مركب بود تا لازم آيد آن معنى واحد مركب باشد كه از انقسام حال منقسم مىشود . و ازين لازم
منطق و مباحث الفاظ ( مجموعه متون و مقالات تحقيقى ) — صفحة 315
مساهمون: مهدى محقق
ص٣١٥
هامش
( 1 ) - پس از اين عبارت در نسخه آمده : « و نه از اجزاء مقدارى » كه قطعا مكرر و زائد است .
( 2 ) - بحار الانوار ا / 33