تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق و مباحث الفاظ ( مجموعه متون و مقالات تحقيقى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣

چه آنچه مقتضاى « 1 » ذات بود از ذات مفارقت ننمايد . و اكثر آنچه ما را محسوس است متغيّر است نه ثابت ، فلا محاله هيچ يك ازينها واجب الوجود نباشد ؛ بلكه وجود ، ايشان را ممكن بود ، و هر ممكنى بعلّة موجود شود ، و همهء ممكنات همين حكم را دارد ، خواه آنكه متناهى باشد ، خواه آنكه نه متناهى باشد . و آنچه از همهء ممكنات خارج افتد و علت وجود آنها شود ، جز واجب نباشد . پس وجود ممكن درست آمد وجود واجب نيز درست آمده بود .

البيت الثانى

ممكن دو قسم گشت يقين جوهر و عرض * جوهر به پنج قسم شد اى ناظم عقود
التفسير : يقين علمى بود كه با واقع برابر باشد و ثابت و جازم بود ، چنان كه بتشكيك اهل شغب و جدل زايل نگردد . پس گوئيم : كه هر چه ممكن بود اگر نه بموضوع قائم بوده باشد آن را « جوهر » خوانند ، و اگر هستى او بموضوع درست و راست شود آن را « عرض » نامند . و موضوع محلى بود كه بحالّ محتاج نباشد ، چون جسم كه بگرمى ، اندر هستى خود احتياج ندارد ، و گرمى را بىاو ، وجود روا نبود . و ازين لازم آيد كه اگر چيزى بمحلّى اندر بود كه آن محل اندر وجود بدان حالّ احتياج داشته باشد ، آن نه عرض باشد ، بلكه بجوهر سزاوار و اندر خور باشد .

البيت الثالث

جسم و دو اصل او : كه هيولى و صورتند * پس نفس و عقل ، وين همه را ياد گير زود
التفسير : اندر آن بيت اشاره بدان رفت كه جوهر بر پنج نوع است بر سبيل اجمال ، و اندرين بيت آن را تفصيل داد :
هامش
( 1 ) - مقتضى ( كذا )