و ديگر معنى از بهر آنكه اين شكل به بديههء عقل نزديكتر است از آن ديگران ، و آنها را بديههء عقل فرا نپذيرد ، تا درست نكنندشان به حجّتى و بيانى ، چنان كه بدين شكل بازگردند . و آنچه بديههء عقل او را فرا پذيرد و باور دارد ، به اوّلى اولاتر بود از آنچه نه چنين بود .
و معنى دو ديگر آن است كه اين را ( به ) شكل ، به مربعى تشبيه كردهاند ، چنان كه در شرح آن بيت پيشين ياد كرديم ، اعنى ياد كرده آمد كه هر دو مقدمه را به يك ضلع مربع تشبيه كردهاند ، و نتيجه را به دوم ضلع از مربع تشبيه كردهاند ، و اشتراك موضوع نتيجه و موضوع مقدمهء پيشين را به ضلع سيم از مربع تشبيه كردهاند و اشتراك محمول نتيجه را ( و ) محمول مقدمهء بازپسين را به ضلع چهارم از مربع تشبيه كردهاند ، و مربع متضمن بود به قوت مر همهء اشكال ديگر را . بدين سبب او به اوّلى اولاتر بود از آن دو شكل ديگر ، زيرا كه آنها را به مربع تشبيه نتوان كرد چنان كه اين شكل را ، زيرا كه در ايشان اشتراك موضوع نتيجه و موضوع مقدّمهء پيشين و اشتراك محمول آن به محمول مقدّمهء بازپسين چنان نيفتد كه در اين شكل افتد ، زيرا كه ايشان به نفس خود بيّن نهاند .
بلكه ايشان را به شكل به مثلث تشبيه كردهاند ، اعنى هر دو مقدّمه را به يك ضلع ؛ و نتيجه را به ديگر ضلع ( و تقديم و تأخير اوسط را به سديگر ) .
پس اين شكل را شكل اول خوانند و آن ديگر را ثانى و ثالث .
چو از مطالب در اوّل آنچه بايد هست * چه حاجت است بدين دو ، ز حجّت و برهان ؟
مطالب علمى چهار است : يكى موجب كلى ، چنان كه گويى : هر چه مردم است حيوان است . و ديگر سالب كلّى ، چنان كه گويى : هيچ سنگ حيوان نيست . و سديگر موجب جزوى ، چنان كه : بعضى مردم حيوان است . و چهارم سالب جزوى ، چنان كه گويى : بعضى از مردم دبير نيست . و اين هر چهار از مطالب در شكل اول هست ، و از وى اين چهار بيايد « 1 » ،
هامش
( 1 ) ببايد .