گفتار ما كه « در وى چيزها نهاده باشند » به آن چيزها مقدّمات خواهيم چنان بود كه گفته باشيم كه قياس قولى بود كه در وى مقدّمات بود كه چون تسليم كرده آيد ( اين ) مقدّمات . و اين سخن باطل و هذيان بود . ( پس ) چنين همىبايد گفتن كه : قياس قولى بود كه چون در وى تسليم كرده آيد قضيّتها يعنى آن قضيّتها را جزو مقدّمات او كردهايد ، تا از وى لازم آيد چيزى ديگر ، تا سخن معنى دهد و حدّ درست بود . و فرق ميان قياس و عكس مستقيم همچنين به آن بود كه ما گفتيم كه « قياس قولى بود كه در وى چيزهايى نهاده باشند ، چون تسليم كرده باشند اين چيزها را كه گفتيم » . و اين چيزها يك قضيّه بيش باشد ، بلكه دو قضيّه بود كه او را حدّ « 1 » قياس شناخته ( باشند ) ، تا از وى چيزى لازم آيد . مثال اين چنان كه گويى : هر جسمى كه بود ، مصوّر بود ؛ و هر چه مصوّر بود ، محدث بود ؛ پس لازم آيد كه ، ( هر جسمى « 2 » ) كه بود ، محدث بود . اين جا دو چيز ، يعنى دو مقدّمه تسليم كردهايم . و عكس مستقيم در وى يك چيز مسلم كرده باشند ، و از وى چيزى لازم آيد . مثال او چنان كه گويند : هر چه مردم است ، حيوان است . اين سخن يك قضيّه است ، و چون اين را عكس كنى و به حجّت درست كنى ، چنان كه در باب عكس ياد كرده شود ، از وى لازم آيد كه : بعضى از حيوان مردم است . پس اين جا يك قضيّه مسلم بود ، و از وى به عكس چيزى لازم آيد ، و در قياس دو قضيّه مسلّم بود . فرق ميان قياس و عكس مستقيم اين است . و فرق ميان قياس و عكس نقيض به آن است كه در قياس دو چيز مسلّم بود ، و در اين عكس باز يك چيز مسلّم بود ، و اين نوع از عكس چنان بود كه گويى : هر گاه مسلّم بود كه هر چه ( الف ) بود ، ب بود ، از وى لازم آيد كه آنچه نه ب بود ، نه ( الف ) بود . مثال اين چنان كه كسى گويد : هر گاه مسلّم بود ( كه ) هر چه مردم بود ،
منطق و مباحث الفاظ ( مجموعه متون و مقالات تحقيقى ) — صفحة 110
مساهمون: مهدى محقق
ص١١٠
هامش
( 1 ) - متن : حد و قياس .
( 2 ) - متن : هر چه جسم كه بود .