كتب منطق و عيبها برشمردهاند . پس معلوم شد كه از مثال هميشه به ضرورت چيزى نيايد . و فرق ميان استقرا و قياس ( نيز ) همين است .
جواب الثلاث : پس همچنين گوييم اقتران قياسى دو گونه بود : يكى اقتران بسيط و ديگر اقتران مركب .
مثال اقتران بسيط چنان بود كه گويند : هر چه مردم است جسم است ، و هر چه جسم است جوهر است . و اين دو قول مقترن را از جهت آن « اقتران » خوانند كه در عربيّت لفظ مصدر به جاى صفت بر وجه استعاره به كار دارند ، پس در لفظ مستعار وحدانيّت و تثنيه و جمع همه را يكسان دارند . و اقتران مركب از همين دو قول مقترن باشد به شرط آنكه نتيجه او را لازم آيد و متابع بود ، مثال اين چنان كه هر چه مردم است جسم است ، و هر چه جسم است جوهر است ، ( پس هر چه مردم باشد جوهر باشد ) .
پس چنين گوييم كه هيئت و صورت اين اقتران مركب را « شكل » خوانند بر سبيل مجاز و تشبيه ، چنان كه صورت تخت و كرسى را شكل خوانند . و نيز گفتند بعضى از متأخران كه اين را شكل از بهر آن گويند كه مانند است مر شكل مربع را ، اعنى اين دو مقدمه مقترن را بر استقامت ، تشبيه كردها ( ند ) به يك ضلع از اضلاع مربع ، و نتيجه را به ديگر ضلع كه مقابل وى بود ، و اشتراك موضوع مقدّمهء صغرى را و موضوع نتيجه را به ضلع سديگر ، و اشتراك محمول مقدّمهء كبرى را و محمول نتيجه را به ضلع چهارم .
و در جمله نام كردن اين هيئت اقتران را به شكل بر سبيل مجاز و تشبيه است ، نه بر حقيقت .
ازين سه شكل به اوّل چرا يكى مخصوص ؟ * به اولى ز چه معنى گرفت وى عنوان ؟
اين شكل را اول از سه معنى خوانند : يكى از بهر آنكه او كامل است ، يعنى به نفس خود بيّن است ، و به بيانى ديگرش حاجت نيست . و آن دو شكل ديگر نچنيناند ، بلكه قياسهاى ايشان را به حجّت و به بيان درست بايد كرد . پس آنچه به نفس خود بيان دارد به اوّلى اولاتر بود از آنچه او را بيان بايد كردن .