گفتم : اى پيامبر خدا ! به خدا سوگند ، نه شمشيرى زدم ، نه نيزهاى و نه تيرى .
فرمود : « آيا بر تعداد دشمنان ما نيفزودى ؟ » ، آن گاه ، انگشت اشاره و وسطىِ خود را در خون كرد و آن دو را به سوى چشمان من ، بالا آورد . چون صبح شد ، ديدم كه بينايىام از دست رفته است . « 1 »
5 / 33 مردى از بنى دارِم
758 . ثواب الأعمال : قاسم بن اصبغ بن نُباته گفت : مردى سياهچهره از بنى دارِم - كه در كشتن حسين عليه السلام حضور داشت - ، پيش ما آمد ، در حالى كه [ پيشتر ] مردى زيبارو و سفيد بود . به وى گفتم : نزديك بود به جهت تغيير رنگ چهرهات ، تو را نشناسم !
گفت : من مردى از ياران حسين را - كه چهرهاى سفيد داشت و اثر سجده بر پيشانىاش بود - ، كُشتم و سرش را هم آوردم [ و تغيير يافتن رنگ چهرهام ، به خاطر آن است ] .
قاسم گفت : [ پس از شهادت حسين عليه السلام و يارانش ، ] او را بر اسبى چموش ديدم كه سر [ آن شهيد ] را بر سينه اسب ، آويزان كرده بود و به زانوهاى آن حيوان مىرسيد . به پدرم گفتم : اى كاش آن سر را اندكى بالا مىبرد ! نمىبينى كه اسب با دستهايش ، با آن سر ، چه مىكند ؟
به من گفت : پسرم ! آنچه بر سرِ [ خودِ ] او خواهد آمد ، بسيار بدتر است !
هامش
( 1 )
رَأَيتُ رَجُلًا سَمجَ العَمى ، فَسَأَلَتُهُ عَن سَبَبِ ذَهابِ بَصَرِهِ ، فَقالَ : كُنتُ مِمَّن حَضَرَ عَسكَرَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ ، فَلَمّا جاءَ اللَّيلُ رَقَدتُ ، فَرَأَيتُ رَسولَ اللَّهِ صلى اللَّه عليه و آله فِي المَنامِ وبَينَ يَدَيهِ طَستٌ فيها دَمٌ ، وريشَةٌ فِي الدَّمِ ، وهُوَ يُؤتى بِأَصحابِ عُمَرَ بنِ سَعدٍ ، فَيَأخُذُ الرّيشَةَ ، فَيَخُطُّ بِها بَينَ أعيُنِهِم ، فَاتِيَ بي ، فَقُلتُ : يا رَسولَ اللَّهِ ، وَاللَّهِ ما ضَرَبتُ بِسَيفٍ ، ولا طَعَنتُ بِرُمحٍ ، ولا رَمَيتُ بِسَهمٍ .
قالَ : أفَلَم تُكَثِّر عَدُوَّنا ؟ ! فَأَدخَلَ إصبَعَهُ فِي الدَّمِ - السَّبّابَةَ وَالوُسطى - وأهوى بِهِما إلى عَيني ، فَأَصبَحتُ وقَد ذَهَبَ بَصَري 760
( تاريخ دمشق : ج 14 ص 259 ، المناقب ، ابن مغازلى : ص 405 ح 459 ) .