5 / 35 مردى كه بوى قَطْران مىداد
760 . تاريخ دمشق - به نقل از فضل بن زبير - : كنار مردى نشسته بودم كه مردى ديگر آمد و كنار او نشست و بويش ، همانند بوى قطران « 1 » بود . اين مرد به او گفت : آقا ! قَطرانفروشى ؟
او گفت : من هرگز قطران نفروختهام .
اين مرد از او پرسيد : پس اين بوى چيست ؟
او گفت : من جزو لشكر عمر بن سعد بودم و به آنها ميخهاى آهنى مىفروختم . وقتى شب فرا رسيد ، خوابيدم و در خواب ، پيامبر خدا را به همراه على ديدم و على ، يارانِ كشته شده حسين را آب مىداد . به ايشان گفتم : به من هم آب بده .
امّا او ، خوددارى كرد . گفتم : اى پيامبر خدا ! به او دستور بده كه به من هم آب بدهد .
فرمود : « تو از كسانى نيستى كه به دشمن ما كمك كردى ؟ » .
گفتم : اى پيامبر خدا ! به خدا سوگند ، من شمشيرى نزدم ، نيزهاى نكوبيدم و تيرى پرتاب نكردم و فقط به آنها ميخهاى آهنى مىفروختم .
فرمود : « اى على ! به او آب بده » .
على ظرفى پُر از قَطْران به من داد و من از آن نوشيدم و از آن پس ، مدّتى قطرانْ
هامش
( 1 ) قطران ، روغن مخصوصى است كه نوع گياهى آن ، از درخت عَرعَر گرفته مىشود و با آن ، محلّ گرىِ شتر را چرب و ضدّ عفونى مىكنند تا بهبود يابد ( مجمع البحرين : ج 3 ص 1493 مادّه « قطر » ) . [ گفتنى است : در گذشته ، نوعى درخت سَروِ كوهى ( ناژ ) را « عَرعَر » مىناميدند كه از شيره و صَمغ آن ، قطرانْ گرفته مىشد و با درخت عرعر امروزى ( يا همان « آلان » ) متفاوت است ( ر . ك : لغتنامه دهخدا : ذيل « عرعر » و « قطران » ) ] .