تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
بخشد ! به خدا سوگند ، من او را به خانه‌ام دعوت نكرده‌ام . او خود آمد و خود را بر من تحميل كرد . عبيد اللَّه گفت : او ( مسلم ) را نزد من بياور . هانى گفت : به خدا سوگند ، اگر زير پاهايم باشد ، پا از روى او بر نخواهم داشت . عبيد اللَّه گفت : او را نزد من بياوريد . هانى را نزديك بردند . عبيد اللَّه بر پيشانى او زد و او خون‌آلود شد . هانى به سمت يك نگهبان حمله بُرد تا شمشيرش را بگيرد ؛ ولى او را گرفتند . عبيد اللَّه گفت : خداوند ، خونت را مباح كرد . و دستور داد [ او را حبس كنند ] و در گوشه‌اى از قصر ، زندانى شد » . غير از ابو جعفر باقر عليه السلام ، چنين روايت كرده‌اند : كسى كه هانى بن عروه را نزد عبيد اللَّه بن زياد آورد ، عمرو بن حَجّاج زُبيدى بود . . . . امام باقر عليه السلام فرمود : « در اين اوضاع و احوال ، خبر به قبيله مَذحِج رسيد و در اين هنگام ، بيرون قصر ، سر و صدايى بلند شد و عبيد اللَّه آن را شنيد . پرسيد : اين سر و صداها چيست ؟ گفتند : قبيله مَذحِج اند . عبيد اللَّه به شُرَيح گفت : نزد آنان برو و به آنان خبر بده كه هانى را زندانى كرده‌ام تا از او پرسش‌هايى بپرسم . و جاسوسى را در پى شُرَيح فرستاد تا ببيند چه مىگويد . شريح از كنار هانى بن عروه گذشت . هانى به وى گفت : اى شريح ! از خدا بترس . او قاتل من است ! شريح از قصر بيرون رفت و بر آستانه قصر ايستاد و گفت : مشكلى نيست . امير ، هانى را زندانى كرده تا از او مطالبى را بپرسد . آنان [ به همديگر ] گفتند : راست مىگويد . خطرى متوجّه رئيس شما نيست . و متفرّق شدند . « 1 »
هامش
( 1 ) قالَ عُبَيدُ اللَّهِ لِوُجوهِ أهلِ الكوفَةِ : ما لي أرى هانِئَ بنَ عُروَةَ لَم يَأتِني فيمَن أتاني ؟ -