وقتى نامه به عبيد اللَّه رسيد ، دستور داد وسايل سفر را مهيّا كنند تا فردا حركت كند . « 1 »
122 . مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى : يزيد نوشت : « از بنده خدا يزيد ، امير مؤمنان ، به عبيد اللَّه بن زياد . درود بر تو ! امّا بعد ، هر ستودهاى ، روزى نكوهيده مىشود و هر نكوهيدهاى ، روزى ستوده . گذشتهها گذشته و تو رشد كردهاى و به منصبهايى ارتقا يافتى ، چنان كه شاعر قديمى گفت :
بالا رفتى تا از ابرها بالاتر شدى .
اكنون جايى جز نشيمنگاه خورشيد ندارى .
از ميان همه زمانها اين زمان ، و از ميان همه شهرها شهر تو ، به حسين ، دچار شده و از ميان همه كارگزاران ، تو به او دچار گشتهاى و در اين آزمون ، يا آزاده خواهى بود و يا بندهاى كه مانند بردگان ، بندگى مىكند .
طرفدارانم از كوفيان ، به من خبر دادهاند كه مسلم بن عقيل در كوفه نيرو جمع مىكند و مىخواهد ميان مسلمانان ، اختلاف بيفكند و جمع بسيارى از شيعيان ابو تراب ( على ) ، دور او گرد آمدهاند . هر وقت نامهام به دستت رسيد و آن را خواندى ، حركت كن تا به كوفه وارد شوى و خاطرم را از آن ناحيه جمع كنى ؛ چرا كه آن جا را به تو سپرده و ضميمه حكمرانىات كردهام . « 2 » آن گاه مانند مردى خشمگين كه به دنبال كسى مىگردد كه او را به خشم آورده است ، در جستجوى مسلم بن عقيل باش و وقتى بر او دست يافتى ، از او بيعت بگير و اگر بيعت نكرد ، او را بكُش و بدان كه در اجراى آنچه به تو فرمان دادم ، هيچ عذرى پذيرفته نيست . شتاب ، شتاب ! سرعت ، سرعت ! والسلام ! » .
هامش
( 1 )
أَخَذَ [ يَزيدُ ] بِرَأيِهِ [ أي بِرَأيِ سَرجونَ ] ، وجَمَعَ الكوفَةَ وَالبَصرَةَ لِعُبَيدِ اللَّهِ ، وكَتَبَ إلَيهِ بِعَهدِهِ ، وسَيَّرَهُ إلَيهِ مَعَ مُسلِمِ بنِ عَمرٍو الباهِلِيِّ والدِ قُتَيبَةَ ، فَأَمَرَهُ بِطَلَبِ مُسلِمِ بنِ عَقيلٍ ، وبِقَتلِهِ ، أو نَفيِهِ . فَلَمّا وَصَلَ كِتابُهُ إلى عُبَيدِ اللَّهِ ، أمَرَ بِالتَّجَهُّزِ لِيَبرُزَ مِنَ الغَدِ 122
( الكامل فى التاريخ : ج 2 ص 535 ، الأخبار الطوال : ص 231 ) .
( 2 ) عبيد اللَّه در آن زمان ، امير بصره بود .