و در آيهء 158 از همين سوره مىخوانيم :
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ . . .
. « 1 » حال پيامبر در چنين شرايطى متوجّه عفو و تأثّر و تأسّف از انحطاط فكرى قريش بوده است و نه انتقام . مسلم در « صحيح » از شقيق و او از عبداللَّه ياد مىآورد كه او وقتى توسّط قريشىها زخمى شد ، همانطور كه چهرهء خود را از خون پاك مىكرد ، مىگفت :
رب اغفر لقومي فانهم لا يعلمون . « 2 » و نووى ذيل اين حديث در واقعهء احد نظر مىدهد :
فيه ما كانوا عليه صلوات اللَّه و سلامه عليهم من الحلم و التصبر و العفو و الشفقة على قومهم و دعائهم لهم بالهداية و الغفران و عذرهم في جنايتهم على أنفسهم بأنهم لايعلمون . « 3 » اوصاف و حالاتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين جملات نقل شده است ، بسيار عجيب است و اساساً چگونه ميسّر است ؟ چطور مىتوان چنين واقعهء مهمّ تاريخى را گفت و نگاشت ؟ مسأله نه جنگ است و نه صلح . مسأله وجود انسانى است كه يك بعد از او در ميدان نبرد گرفتار خصم ستمگر است و با تأثّر و حزن بر اجساد مىگذرد ؛ گريه مىكند و از مُثلهشدن يارانش - به خصوص حمزه - به شگفت مىآيد و بر آن همه قساوتها آه مىكشد و وعدهء انتقام مىدهد ؛ ولى در همان ميدان ، ميان همهء كشتگان و در حالى كه
هامش
( 1 ) . « به لطف و رحمت خدا ، دلت بر آنان نرم و مهربان شد ، و اگر تندخوى و سختدل مىبودى ، از گرد تو پراكنده مىشدند ، پس از ايشان درگذر و براى آنان آمرزش بخواه . »
( 2 ) . « پروردگارا ! قوم مرا ببخشاى كه آنان نمىدانند ( و از سر نادانى چنين مىكنند ) » ؛ مسلم ، صحيح ، همان مدرك ، ص 149
( 3 ) . « اين عبارت نشان مىدهد كه آن حضرت - كه درود و سلام خدا بر او باد - و ديگر پيامبران ، چندان بر قوم خويش حلم و بردبارى و گذشت و شفقت داشتند كه براى هدايت آنان دعا مىكردند و آمرزش مىطلبيدند و در برابر جنايات آنان ، چنين عذر مىآوردند كه آنان نمىدانند و نادان هستند . »