در همان روزهايى كه وليد بن عبدالملك ، فرمان تخريب خانهها را خطاب به يكى از برجستهترين واليان متّقى تاريخ اسلام - يعنى عمر بن عبدالعزيز - صادر كرد و ابن عبدالعزيز نيز فرمان مذكور را براى اهل مدينه خواند ، اهل مدينه و اهلبيت رسول صلى الله عليه و آله ، همه افسرده خاطر شدند و از طرحى كه در وراى اين خيرخواهى نهفته بود ، آگاه و مطلع بودند .
ابنسعد در « الطبقات الكبرى » « 1 » ذيل شرح خانههاى همسران پيامبر ، روايتى از محمّدبن عمر ، از عطاى خراسانى نقل مىكند كه غالب مورّخان تاريخ مدينه و سيرهنويسان اسلامى به آن استناد كردهاند . عطا گويد :
« از سعيد بن مسيّب شنيدم كه وقتى خبر خراب كردن خانههاى پيامبر را شنيد ، گفت : اى كاش اين خانهها را به وضعيّت خود باقى مىگذاشتند تا مسلمانان از هر نقطه و مكانى كه به اين سوى مىآمدند ، مىديدند كه پيامبر اسلام چگونه به چنين خانههاى محقّرى اكتفا مىكرد و در آن با اهل خود به زندگانى مىپرداخت . شايد عبرت مىگرفتند و اين همه در زرق و برق دنيا اسراف نمىكردند . »
بتنونى در « الرحلة الحجازيه » ( ص 230 ) ، بر اين گفتهء عطا تأكيد كرده است .
عمربن ابى انس گويد :
« در مجلسى از فرزندان و ياران پيامبر بودم ؛ از آن جمله ابوسلمة بن عبدالرحمان ، ابو امامةبن سهل ، خارجة بن زيد . همگى چون خبر خراب كردن خانهها را شنيدند ، گريهها كردند ؛ بدان اندازه كه ريشهايشان به آب ديده تَر شد . ابو امامه گفت : اى كاش آن را خراب نمىكردند و به حال خود باقى مىگذاشتند ؛ تا مردم نگاه مىكردند كه خداوند به رسول خود - كه تمام كليدهاى دنيا در تصرّفش بود - چه داد و او چه خواست ؛ تا از ساختن بناهاى تجملاتى خوددارى مىكردند . »
نك : نقشهء صفحهء 83
هامش
( 1 ) . ج 1 ، ص 499