اخراج شدى ) ، همان خدا تو را به زادگاهت بازخواهد گردانيد .
پيامبر با گفتن اين جمله : ( خدا به وعدهء خود عمل كرد ) ، از تحقق آن وعدهء غيبى گزارش داد ، و راستگويى خود را بار ديگر مبرهن ساخت .
سكوت تامى بر محوطهء مسجد و بيرون آن ، حكمفرما بود . نفسها در سينهها حبس ، و افكار و تصورات مختلفى بر مغز و عقل مردم حكومت مىكرد . مردم مكه در اين لحظات به ياد آن همه ظلم و ستم و بيدادگرىهاى خود افتاده ، فكرهاى مختلفى مىكردند .
اكنون گروهى كه چند بار با پيامبر صلى الله عليه و آله به نبرد خونين برخاسته ، و جوانان و ياران او را به خاك و خون كشيدهاند ، و سرانجام هم تصميم گرفته بودند كه شبانه به خانهء بىپناه او بريزند ، او را ريزه ريزه كنند ؛ در چنگال قدرت پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتار شده ، و پيامبر صلى الله عليه و آله مىتواند از آنان همه نوع انتقام بگيرد .
اين مردم با تذكر جرائم بزرگ خود ، به يكديگر مىگفتند : لابد همهء ما را از دم تيغ خواهد گذراند . يا گروهى را كشته ، و گروهى را بازداشت خواهد نمود و زنان و اطفال ما را به اسارت خواهد كشيد .
آنان گرفتار افكار مختلف شيطانى بودند كه ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله با جملههاى زير سكوت آنها را شكست و چنين گفت : « ما ذا تقولون ؟ ! و ما ذا تظنّون ؟ ! » يعنى : چه مىگوييد و دربارهء من چگونه فكر مىكنيد ، مردم بهتزده و حيران و بيمناك ، همگى با صداى لرزان و شكسته روى سوابق عواطف بزرگى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند گفتند ما جز خوبى و نيكى چيزى دربارهء تو نمىانديشيم ؛ تو را برادر بزرگوار خويش ؛ و فرزند برادر بزرگوار خود مىدانيم . پيامبر صلى الله عليه و آله كه بالطبع رؤف و مهربان و باگذشت بود وقتى با جملههاى عاطفى و تحريكآميز آنان روبرو گرديد ؛ چنين گفت :
من نيز همان جملهاى را كه برادرم يوسف به برادران ستمگر خود گفت ؛ به شما مىگويم :
قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
« 1 »
؛
يعنى : امروز بر شما ملامتى نيست ، خدا گناهان شما را مىآمرزد او ارحم الراحمين است . « 2 »
هامش
( 1 ) يوسف / 92 .
( 2 ) « مغازى واقدى » ، ج 2 / 835 ؛ بحار ، ج 21 / 107 و 132 .