را جمع كرد . ابو سفيان به دختر خود گفت : بستر را شايستهء من نديدى يا پدر را سزاوار آن ندانستى ؟ ! وى در پاسخ پدر گفت : اين بستر ، مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله است و تو يك مرد كافر هستى و من نخواستم يك مرد كافر و پليد روى بستر پاك پيامبر صلى الله عليه و آله بنشيند .
اين منطق دختر مردى است كه بيست سال تمام ، بر ضد اسلام ؛ شورشهايى را رهبرى كرده و كشتارهايى را به راه انداخته است ؛ ولى از آنجا كه اين بانوى گرامى در مهد اسلام و مكتب توحيد پرورش يافته ، علايق دينى آن چنان در او قوى و نيرومند بود كه على رغم تمام تمايلات باطنى ، عواطف پدرى و فرزندى را محكوم عاطفهء مذهبى خود ساخت .
ابو سفيان از كردار دختر خود كه يگانه پناهگاه او در مدينه بود ، سخت ناراحت شده و خانهء دختر را ترك گفت و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و با او دربارهء تمديد پيمان و تحكيم آن سخن گفت ؛ ولى با سكوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله - كه حاكى از بىاعتنايى او بود - روبرو گرديد .
ابو سفيان با تنى چند از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله تماس گرفت تا از طريق آنان بتواند بار ديگر با پيامبر صلى الله عليه و آله تماس بگيرد ، و به هدف خود نايل آيد ؛ ولى اين تماسها سودى نبخشيد . در پايان كار ، به خانهء امير مؤمنان على عليه السلام رفت و به او چنين گفت : نزديكترين فرد به من در اين شهر شما هستى ، زيرا پيوند نزديكى از نظر نسب با من دارى . تقاضا دارم كه دربارهء من پيش پيامبر صلى الله عليه و آله شفاعت كنى . على عليه السلام در پاسخ وى گفت : ما هرگز در تصميمى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىگيرد ، مداخله نمىكنيم . او از على صلى الله عليه و آله مأيوس گرديد ؛ ناگهان متوجهء همسر على عليه السلام ، دختر پيامبر صلى الله عليه و آله ، حضرت زهرا عليها السلام شد و مشاهده كرد كه نور ديدگان وى « حسنين » در برابر او مشغول بازى هستند . وى براى تحريك عواطف حضرت زهرا صلى الله عليه و آله به او چنين گفت : اى دختر پيامبر ! ممكن است به فرزندانت دستور دهى كه مردم مكه را پناه دهند و تا زمين و زمان باقى است ، سرور عرب گردند ! زهرا عليها السلام كه از اغراض ناپاك ابو سفيان آگاه بود ؛ فوراً در پاسخ گفت : اين كار مربوط به پيامبر صلى الله عليه و آله است ، و فرزندان من فعلًا چنين موقعيتى ندارند .
فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص٤٢٩