تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
ساخت كه ديشب ، « خسروپرويز » ، وسيلهء پسرش « شيرويه » كشته شد و پسر بر تخت سلطنت نشست . شبى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله معين نمود ، شب سه‌شنبه دهم جمادى الاولى سال هفت هجرى بوده است . « 1 » مأمورانِ باذان ، از شنيدن اين خبر سخت وحشتزده شده گفتند : مسئوليت اين گفتار شما به مراتب بالاتر از ادعاى نبوت است كه شاه ساسان را به خشم درآورده است . ما ناچاريم جريان را به حضور باذان برسانيم و او به « خسروپرويز » گزارش خواهد داد . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : من خوشوقتم كه او را از جريان آگاه سازيد ، و نيز به او بگوييد : « إنَّ دِيني وَ سُلطانِي سَيَبلُغُ إلى مُنتَهى الخُفِّ و الحافِر » يعنى : « آيين و قدرت من به آن نقطه‌اى كه مركب‌هاى تندرو به آنجا مىرسند ، خواهد رسيد . » و اگر تو اسلام آورى تو را در اين حكومت كه اكنون در اختيار دارى باقى مىگذارم . سپس پيامبر صلى الله عليه و آله ، براى تشويق مأموران ، كمربند گرانبهايى را كه برخى از رؤساى قبايل به او هديه كرده و در آن طلا و نقره به كار رفته بود ؛ به مأمورانِ باذان داد ، و هر دو نفر با كمال رضايت از محضرش مرخص شده راه يمن را پيش گرفتند و « باذان » را از خبرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها داده بود ، مطلع ساختند . « باذان » گفت : اگر اين گزارش درست باشد ، حتماً او پيامبر آسمانى است و بايد از او پيروى كرد . چيزى نگذشت كه نامه‌اى از « شيرويه » ، به مضمون زير به فرماندار يمن رسيد : آگاه باش ! من « خسروپرويز » را كشتم ، و خشم ملت باعث شد كه من او را بكشم . زيرا او اشراف ( فارس ) را كشت و بزرگان را متفرق ساخت هر موقع نامهء من به دست شما رسيد از مردم براى من بيعت بگير و هرگز با شخصى كه ادعاى نبوت مىكند و پدرم بر ضد او دستور داده بود ، با خشونت رفتار مكن تا دستور مجدد من به تو برسد . نامه « شيرويه » موجبات اسلام آوردن باذان و كليه كارمندان حكومت وقت را كه همگى ايرانى بودند ؛ فراهم آورد . در اين باره ، باذان با پيامبر صلى الله عليه و آله مكاتبه كرد و اسلام خود و كارمندان حكومت را به حضرتش ابلاغ نمود .
هامش
( 1 ) « طبقات كبرى » ، ج 1 / 260 ؛ « بحار » ، ج 20 / 382 .