تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
ملت مجوس بر گردن تو است » . « 1 » شاعر سخن‌ساز و شيرين‌زبان ايران « حكيم نظامى » ، اين حقايق تاريخى را به نظم درآورده و چنين مىگويد :
تو اى عاجز كه خسرو نام دارى * وگر كيخسروى صد جام دارى مبين در خود كه خودبين را بصر نيست * خدابين شو كه خودديدن هنر نيست گواهى ده كه عالم را خدائى است * نه بر جا و نه حاجتمند جايى است خدايى كادمى را سرورى داد * مرا بر آدمى پيغمبرى داد
سفير پيامبر صلى الله عليه و آله وارد دربار گرديد . خسروپرويز دستور داد تا نامه را از او بگيرند ، ولى او گفت : بايد نامه را شخصاً خودم برسانم و نامهء پيامبر را به خسرو تسليم كرد . خسروپرويز مترجم خواست . مترجم نامه را باز كرد و چنين ترجمه نمود . نامه‌اى است از محمد رسول خدا به « كسرى » بزرگ ايران . هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود كه زمامدار ايران سخت برآشفت و داد زد و نامه را از مترجم گرفت ، و پاره كرد و فرياد كشيد : اين مرد را ببينيد كه نام خود را پيش‌تر از نام من نوشته است . فوراً دستور داد كه عبد اللَّه را از قصر بيرون كنند . عبد اللَّه از قصر بيرون آمد ، و بر مركب خود سوار شد و راه مدينه را پيش گرفت . او جريان كار خود را گزارش داد ، پيامبر صلى الله عليه و آله از بىاحترامى « خسرو » سخت ناراحت گرديد و آثار خشم در چهرهء او ديده شد و در حق وى چنين نفرين كرد : « اللهُمَّ مَزِّق مُلكَه » : خداوندا رشتهء سلطنت او را پاره كن . « 2 » باز حكيم نظامى شاعر و سخنور معروف ايران چنين سروده است :
چو قاصد عرضه كرد آن نامهء نو * بجوشيد از سياست خون خسرو خطى ديد از سواد هيبت‌انگيز * نوشته از محمد سوى پرويز
هامش
( 1 ) بسم اللَّه الرحمن الرحيم من محمد رسول اللَّه الى كسرى عظيم فارس . سلام على من اتبع الهدى و آمن باللَّه و رسوله و اشهد ان لا إله الا اللَّه وحده لا شريك له و ان محمداً عبده و رسوله ، ادعوك بدعاية اللَّه فانى انا رسول الناس كافة لانذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين اسلم تسلم ، فان ابيت فعليك اثم المجوس ؟ « طبقات كبرى » ، ج 1 / 260 ؛ « تاريخ طبرى » ، ج 2 / 295 و 296 ؛ « كامل » ، ج 2 / 81 ؛ « بحار » ، ج 20 / 389 . ( 2 ) « طبقات كبرى » ، ج 1 / 260 .