اين نامه حاكى از بىاطلاعى زمامدار وقت است . او به قدرى بىاطلاع بود كه نمىدانست كه اين شخص مدعى نبوت بيش از شش سال است كه از مكه به مدينه مهاجرت نموده است . وانگهى شخصى را كه در نقطهاى داعيهء نبوت دارد ، و نفوذ او به قدرى گسترش يافته كه پيك براى دربار شاهان جهان مىفرستد ، نمىتوان با اعزام دو افسر دستگير كرد و او را به يمن احضار نمود .
فرماندار « يمن » طبق دستور مركز ، دو افسر ارشد و نيرومند خود را به نامهاى « فيروز » و « خرخسره » ، روانهء حجاز كرد . اين دو مأمور نخست در « طائف » ، با يك مرد قريشى تماس گرفتند . وى آنها را راهنمايى كرد و گفت :
شخصى كه مورد نظر شما است ، اكنون در مدينه است . آنان راه مدينه را پيش گرفتند ، و شرفياب محضر پيامبر صلى الله عليه و آله شدند . نامهء باذان را تقديم كرده و چنين گفتند : ما به دستور مركز از طرف فرماندار يمن مأموريم شما را به يمن جلب كنيم و تصور مىكنيم كه « باذان » ، در خصوص كار شما با خسروپرويز مكاتبه كند و موجبات رضايت او را جلب نمايد . در غير اين صورت ، آتش جنگ ميان ما و شما روشن مىشود ، و قدرت ساسان خانههاى شما را ويران مىسازد و مردان شما را مىكشد . . .
پيامبر صلى الله عليه و آله ، با كمال خونسردى سخنان آنان را شنيد . پيش از آنكه به پاسخ گفتار آنها بپردازد ، نخست آنها را به اسلام دعوت نمود ؛ و از قيافهء آنها كه داراى شاربهاى بلندى بودند ، خوشش نيامد . « 1 » عظمت و هيبت پيامبر صلى الله عليه و آله و خونسردى او ، آن چنان آنها را مرعوب ساخته بود كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله آئين اسلام را به آنها عرضه داشت ، بدنشان مىلرزيد .
سپس به آنها فرمود : امروز برويد ، من فردا نظر خود را به شما مىگويم . در اين هنگام ، وحى آسمانى نازل گرديد و فرشتهء وحى پيامبر صلى الله عليه و آله را ، از كشته شدن « خسروپرويز » آگاه ساخت . فرداى آن روز كه افسران ( فرماندار ) يمن ، براى گرفتن جواب به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : پروردگار جهان مرا مطلع
هامش
( 1 ) و به آنها چنين فرمود :
امرنى ربي ان اعفى لحيتى و أقص شاربى :
خدايم به من دستور داده كه ريش را بلند ، و شاربها را كوتاه سازم - « كامل » ، ج 2 / 106 .