تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
« اخنس » ، با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مكاتبه نموده و يادآور شدند كه طبق مادهء دوم ، بايد « ابو بصير » را بازگردانيد و نامه را به مردى از « بنى عامر » و غلام خود تسليم كردند كه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برسانند . پيامبر صلى الله عليه و آله طبق تعهدى كه كرده بود به « ابو بصير » گفت : بايد پيش قوم بازگردى و هرگز صحيح نيست ما از در حيله با آنان وارد شويم . من مطمئن هستم كه خداوند وسيلهء آزادى تو و ديگران را فراهم مىسازد . ابو بصير گفت : آيا مرا به دست مشركان مىسپارى تا از دين خدا بازم گردانند . پيامبر صلى الله عليه و آله باز جملهء ياد شده را تكرار نمود و او را به دست نمايندگان قريش سپرد و به سوى مكه حركت داد . وقتى آنان به « ذى الحليفه » « 1 » رسيدند ، ابو بصير از فرط خستگى به ديوارى تكيه زد . در آن حال ، با قيافه‌اى دوستانه به آن مرد « عامرى » گفت : شمشيرت را بده تا تماشا كنم . وقتى شمشير به دست او رسيد ، آن را از غلاف بيرون كشيد و در همان لحظه آن مرد عامرى را كشت . « غلام » از فرط وحشت پا به فرار گذارد و به مدينه آمد و جريان را به عرض رسول خدا صلى الله عليه و آله رسانيد و گفت : ابو بصير رفيق مرا كشت . چيزى نگذشت كه ابو بصير وارد شد و سرگذشت خويش را بازگو كرد و گفت : اى پيامبر خدا تو به پيمان خويش عمل نمودى ، ولى من حاضر نيستم به دسته‌اى كه با آئين من بازى مىكنند بپيوندم . وى اين جمله را گفت و ساحل دريا را كه كاروان قريش از آنجا عبور مىكرد ، در پيش گرفت و در نقطه‌اى به نام « عيص » مسكن گزيد . مسلمانان مكه ، از سرگذشت ابو بصير آگاه شدند ، قريب هفتاد نفر از چنگال قريش فرار كرده و در مقر او گرد آمدند . هفتاد نفر مسلمان توانا كه از شكنجهء قريش به ستوه آمده بودند ، نه زندگى داشتند و نه آزادى . تصميم گرفتند كه كاروان‌هاى تجارتى قريش را غارت نمايند و يا به هر كس از آنها دست يابند بكشند . آنان آنچنان ماهرانه نقش خود را بازى كردند كه قريش را به ستوه آوردند تا آنجا كه قريش با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مكاتبه نمودند كه
هامش
( 1 ) . دهى است در شش يا هفت ميلى مدينه كه گروهى از آنجا براى مكه محرم مىشوند .
فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 379 | الشيخ جعفر السبحاني