قريش و صناديد عرب و امراى غطفان با تجهيزات كامل براى از بين بردن دشمن مشترك ( محمد ) ، در كرانههاى خندق فرود آمدهاند و به من قول دادهاند : تا محمد و مسلمانان را قتل عام نكنند ، به جايگاههاى خود بازنگردند .
كعب در پاسخ او گفت : به خدا سوگند با يك جهان ذلت و خوارى آمدهايد . سپاه عرب در نظر من بسان ابر بىبارانى است كه غرش مىكند ، ولى قطرهاى نمىريزد . اى فرزند اخطب ! اى آتشافروز جنگ ! دست از سر ما بردار . ملكات فاضلهء « محمد صلى الله عليه و آله » ، مانع از آن است كه ما پيمان خود را با او ناديده بگيريم . ما از او جز صدق و صفا ، درستى و پاكى چيز ديگرى نديدهايم ؛ چگونه به او خيانت كنيم .
فرزند اخطب ، بسان شتربان ماهرى كه با مالش كوهان ، شتر چموش و سركش را رام مىكند ؛ آنقدر سخن گفت تا كعب را آمادهء پيمانشكنى كرد ، و به او قول داد ، كه اگر سپاه عرب بر محمد صلى الله عليه و آله پيروز نشود ، خود او سرانجام وارد دژ گردد ، و شريك كعب در حضور « حيّى » ، رؤساى يهود را دعوت كرد و شورايى تشكيل داد ، و از آنها نظرخواهى كرد . آنان همگى گفتند : رأى ، رأى شما است هر چه زودتر تصميم بگيريد ما حاضريم . « 1 »
« زبير باطا » ، پير سالخوردهاى بود ، گفت : من در تورات خواندهام كه در آخر الزمان از سرزمين مكه پيامبرى طلوع مىكند ، و به سوى مدينه مهاجرت مىنمايد . آئين او جهان را فرا مىگيرد و هيچ سپاهى در برابر او تاب مقاومت نمىآورد . اگر محمد صلى الله عليه و آله همان پيامبر باشد ، اين سپاه بر او پيروز نخواهد شد . فرزند اخطب فوراً گفت : آن پيامبر از بنى اسرائيل مىباشد و محمد صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل است ، كه از در حيله و سحر وارد شده و اين گروه را گرد آورده است . او به قدرى در اين باره سخن گفت ، كه آنان را به پيمانشكنى مصمم ساخت . در اين هنگام ، عهدنامهاى را كه ميان آنان و محمد صلى الله عليه و آله نوشته شده بود ، خواست و آن را در برابر چشم آنها پاره كرد و گفت : كار پايان يافت ، آمادهء جنگ باشيد . « 2 »
هامش
( 1 ) . « مغازى واقدى » ، ج 2 / 455 - 456 .
( 2 ) . « بحار » ، ج 20 / 223 .