« وحشى » بست ، زيرا عموى وى در « بدر » كشته شده بود .
غلام « حبشى » مىگويد : روز احد در مرحلهء پيروزى قريش من به دنبال حمزه بودم . او به سان شيرى غرّان ، به قلب سپاه حمله مىبرد و به هر كس مىرسيد او را بىجان مىساخت . من خود را پشت درختها و سنگها پنهان كردم ، به طورى كه او مرا نمىديد . او گرماگرم مشغول نبرد بود ، كه من از كمين درآمدم . چون يك فرد « حبشى » بودم ، حربهء خود را مانند آنها مىانداختم و از اين جهت ، كمتر خطا مىكرد . از اينرو ، به فاصلهء معينى « زوبين » خود را پس از حركت مخصوصى به سوى او افكندم . حربه بر تهيگاه او نشست و از ميان دو پاى او درآمد . او خواست به سوى من حمله كند ؛ ولى شدت درد او را از مقصد بازداشت و به همان حالت ماند تا روح از بدنش جدا شد .
سپس با كمال احتياط به سوى وى رفتم ، حربهء خود را درآورده و به لشكرگاه قريش برگشتم و به انتظار آزادى نشستم .
پس از جنگ احد من مدتها در مكه مىزيستم ، تا آنكه مسلمانان ، مكه را فتح كردند . من به سوى طائف فرار كردم ، چيزى نگذشت تا آنكه شعاع قدرت اسلام تا آن حدود كشيده شد . شنيده بودم كه هركس ، هر اندازه مجرم باشد ؛ اگر به آئين توحيد بگرود ، پيامبر صلى الله عليه و آله از تقصير او مىگذرد . من در حالى كه شهادتين را بر زبان جارى مىساختم خود را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رساندم . ديدهء پيامبر صلى الله عليه و آله بر من افتاد ، فرمود : تو همان وحشى حبشى هستى ؟
عرض كردم بلى . فرمود : چگونه حمزه را كشتى ؟ من عين همين جريان را نقل كردم . پيامبر صلى الله عليه و آله متأثر شد و فرمود :
« تا زندهاى روى تو را نبينم » . زيرا مصيبت جانگداز عمويم به دست تو انجام گرفته است . « 1 »
اين همان روح بزرگ نبوت ، و سعهء صدرى است كه خداوند به رهبر عاليقدر اسلام مرحمت فرموده است ، با اينكه با دهها عنوان مىتوانست قاتلِ عمو را اعدام كند ؛ با اين حال ، او را آزاد نمود .
هامش
( 1 ) .
و يحك غَيّب عَنّى وجهك فلا ارينك .