غبار علاقه خاصى داشت . هنگام ساختن مسجد براى حفظ تميزى لباس ، تن به كار نمىداد . « عمار ياسر » ، اشعارى را كه از على عليه السلام آموخته بود و مفاد آن انتقاد از كسانى بود كه تن به كار نمىدادند و از گرد و غبار دورى مىجستند ، به عنوان انتقاد از كار « عثمان » خواند :
لا يستوي من يعمر المساجدا * يدأب فيها قائماً و قاعداً
و من يرى عن الغبار حائداً « 1 »
« هرگز كسى كه مساجد را تعمير مىكند ؛ و به طور مدام ايستاده و نشسته در آبادى آن مىكوشد ، با كسى كه از گرد و غبار فاصله مىگيرد و حاضر نيست كه در راه بناى مسجد لباسهاى او از گرد و غبار آلوده گردد ، برابر نيست . »
مفاد اين اشعار ، عثمان را ناراحت كرد و عصايى در دست داشت و گفت مىبينى با اين عصا ، چگونه بر بينى تو نشانه مىروم . پيامبر صلى الله عليه و آله از جريان آگاه شد و فرمود : با عمار چه كار داريد ، « عمار » آنان را به بهشت دعوت مىكند و آنان او را به دوزخ .
عمار ياسر ، جوان نيرومند اسلام چند قطعه سنگ را ، روى هم جمع مىكرد و براى ساختمان مسجد حمل مىنمود . گروهى از سادگى و اخلاص وى سوء استفاده كرده ، بيش از مقدار تحملِ وى ، سنگ بر او حمل مىنمودند . او مىگفت : من يكى از سنگها را براى خود و ديگرى را به نيت پيامبر صلى الله عليه و آله حمل مىنمايم . روزى پيامبر صلى الله عليه و آله او را زير بار گران ، در حالى كه سه قطعه سنگ بر او حمل كرده بودند ، ديد . عمار سخن به گله گشود و گفت : اصحاب شما سوء قصد به من دارند ، و خواهان قتل و مرگ من هستند ، آنان سنگها را يكيك مىآورند ، ولى سه تا سه تا بر دوش من حمل مىنمايند . پيامبر صلى الله عليه و آله دست او را گرفت ، گرد و غبارى كه بر پشت او بود ، پاك كرد و اين جمله تاريخى را گفت : آنان قاتل شما نيستند ، تو را گروه ستمگر خواهند كشت ، در حالى كه تو
هامش
( 1 ) . « سيرهء ابن هشام » ، ج 1 / 496 و « تاريخ الخميس » ، ج 1 / 345 و « سيرهء حلبى » ، ج 2 / 76 . با اينكه « ابن اسحاق » صراحتاً نام « عثمان بن عفان » را برده است ولى ابن هشام كه به تلخيص آن پرداخته از ذكر نام آن خوددارى كرده است ، مؤلف « المواهب اللدنية » مىگويد مقصود عثمان بن مظعون است .