در ميان آنها به قدر يك ميدان فاصله است . از گردنه كه پايين مىآيند ، معان قديم نمودار مىشود كه در سمت يسار واقع است و متصل به ديوار آن چشمه و قبرستان است كه در سر راه واقع است . از آنجا كه مىگذرند نشيب و فراز به هم مىرسد ، به جلگهء بالا كه مىروند ، معان جديد نمودار است كه در سمت مشرق واقع شده است و باغات زياد دارد كه در سمت يمين احداث كردهاند . زراعت صيفى و شتوى هر دو در اين آبادى به عمل مىآيد و جو را زيادتر از گندم زراعت مىنمايند و ميوهجات تابستانى و زمستانى از هر مقوله در اين آبادى زياد به عمل مىآيد . اين اوقات ميوهء انار در خانهها يافت مىشد ، اهل قافله خريدند و اهالى اين دو آبادى با هم عداوت دارند و هر سال در ميان آنها نزاع مىشود و خون واقع مىشود . اين اوقات ، خونى واقع شده بود . جناب سعيدپاشا ريشسفيدان طرفين را در خيمهء خود جمع كرده اصلاح مىنمود . چند سال قبل از اين هم خود سعيدپاشا براى رفع نزاع آنها مأمور شده به معان آمده بود و اكنون نيز آدمى از جانب خود در اينجا گذارده است . در معان هميشه باد شديد مىوزيد و باد آنجا معروف است ، ولى از حسن اتفاق امروز با نيامد و هوا معتدل بود . چهار روز بود در منازل سابق گوشت پيدا نمىشد . مردم به جاى گوشت ، خرما در ميان طعام مىگذاشتند . امروز گوسفند و بره و مرغ در معان فراوان بود . اهل قافله از قحطى و سختى بيرون آمدند و براى منازل ديگر هم برداشتند . از معان تا شام هواى منازل بسيار سرد بود و اولِ سبزى و خرمى راه شام دو روز ديگر است كه از قيطرانيه به آن طرف باشد .
يكشنبه هشتم طلوع صبح حركت شد و حركت رو به شمال غربى بود ، آفتاب كه طلوع كرد ، تپههاى زياد از دو طرف به هم رسيد كه جاده در ميان آنها ، در اراضى منخفضهاى واقع شده بود و اين صحرا را اعراب وادىالمسوخات مىناميدند . آخرِ تنگه منتهى شد به مكانى كه در دو طرف سنگهاى كروىالشكل افتاده بود ، بعضى بزرگ بودند و بعضى كوچك و آنها كه كوچك بودند چنان صاف و مودر بودند كه شباهتى به سر انسان داشتند و اعتقاد اعراب اين بود كه آنها سر انسانند كه مسخ شدهاند و بدان جهت ، آن صحرا را وادىالمسوخات مىناميدند ؛ از آنجا كه گذشتيم ، اراضى راه ، گاهى مسطح بود و گاه فراز و نشيب داشت ، ولى اراضى مسطحهء آن غالباً مرتفعه و منخفضه بود و در سه محل
سفرنامه مكه ( دليل الأنام في سبيل زيارة بيت الله الحرام والقدس الشريف ومدينة السلام ) ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: سلطان مراد ميرزا حسام السلطنه
ص١٧٧