و اغلب اراضى ريگزار و نمگزار بود و گوشماهى زياد در ميان ريگها نمايان بود .
چنين معلوم مىشد كه آب دريا تا آنجا جزر و مد به هم رسانيده بوده است . بالجمله بعد از ورود به رابغ ، معلوم شد اردوى شامى و مصرى از آنجا رفتهاند . حجاج هندى و جاوهاى و مغربى ماندهاند . در ابتداى آبادى لقعه عسكرى نمودار بود . تخت ما كه از پهلوى آن مىگذشت ، شريف دخيل داماد شيخالحرمين كه براى راه انداختن اردوى شامى تا به آنجا آمده بود ، از ميان قلعه بيرون آمده ما را به درون قلعه تكليف كرد . به جهت آن كه شايد خانه و جاى خلوتى باشد كه بتوان در آنجا از بىخوابى شب استراحت كرد از تخت پياده گرديده به ميان قلعه و منزل او رفتم . قهوه و غليانى صرف شد . ديدم اعراب جمعند ، نمىتوان آسايش كرد ؛ بيرون آمده به منزل رفتم . ديشب و امروز بىخوابى و درد دندان اذيت كرد .
رابغ
بدان كه رابغ چون مكه و جده و ينبع جزو تهامه است و مدينه و طايف جزو حجاز و فاصلهء ميان رابغ تا درياى احمر ، مسافت يك ساعت است . هم آب جارى دارد و هم آب چاه . آب جارى تلخ است و آب چاه آن شيرين . بيوتات رعيتى و نخلستان در آن زياد ديده شد ؛ اگرچه سابقاً ميقات اهل شام و مصر و مغرب ، جحفه بوده است ، ولى چون جحفه در ميان كوه واقع شده و به واسطهء سيل خراب شده است و به هيچ وجه آبادى ندارد ، اكنون رابغ را ميقات قرار دادهاند و از رابغ تا جحفه سه ساعت مسافت است .
يكشنبه دوم تا هشت ساعت از شب گذشته ، به جهت محاسباتى كه اعراب با يكديگر داشتند در رابغ توقف كرديم . بعد از آن كه حساب آنها تمام شد ، حركت نموديم . شريف عبداللَّه كه تا اينجا آمده بود ، خيال مراجعت داشت كه خودش رفته ، پسرش را با ساير شرفا همراه ما روانه كند . كاغذ رضايتنامه براى جناب شيخالحرمين مىخواست . نوشته به او دادم و او را روانه كرديم . پيرمرد معقولى بود و در اين راه خيلى مواظبت داشت .
دوشنبه سيم اتصالا در حركت بوديم . چهار ساعت از شب سهشنبه گذشته وارد بئر رضوان شديم . وقتى رسيديم كه اردوى شامى و مصرى حركت نكرده بودند . به واسطهء طول مسافت و خستگى ميل به شام نكرده استراحت نمودم . امروز آلاىبيك در سر