پس آنگه شد روان تخت روانش * كه بود آن مير اعظم در ميانش
جلوريز « 1 » از پى او شد روانه * سپه مانند بحر بىكرانه
از آن پس ده قطا اشتر خزانه * كشيدندى ز پس با كارخانه
[ ازدمشق تامدينه ]
بدين آيين چو بيرون رفت پاشا * برآمد در تلاطم آن سه دريا
به روى هم بسان موج افتان * روان شد حاج هم سوى بيابان
بيابانى كز آبادى برى بود * نشيمنگاه شيطان و پرى بود
بيابانى كه خلقى تا دو فرسنگ * ز عصيان گشته بودندى همه سنگ
بيابانى كه گرديدند نابود * در آنجا قوم لوط و صالح و هود
بيابانى كه نعمتهاى الوان * همه گرديده سنگ از جرم و عصيان
بيابانى كه تا چشمت كند كار * به فرق مشركان گشته نگونسار
بيابانى كه از مه تا به ماهى * شده مغضوب درگاه الهى
بيابانى كه پايانش نبودى * گياهى جز مغيلانش نبودى
نه مرغ اندر هوايش مىپريدى * نه وحش اندر فضايش مىچريدى
به جز خرگوش و سوسمار و رتيلا * گهى هم عقربى مىگشت پيدا
در آنجا بس كه گويى واژگون شد * دل بينندگانش سرنگون شد
پس آن گه شد روان آن خلق انبوه * بسان مور بر صحرا و بر كوه
كه تا در فرسخ چهارم رسيدند * سوى رنطه سراپرده كشيدند
از آنجا نيمهء شب شد روانه * امير الحاج با نقّاره خانه
دگر حجاج بيتاللَّه تمامى * روان گشتند با آن فرد نامى
چو ره را هشت فرسخ طى نمودند * به مفرق بار از اشتر گشودند
هامش
( 1 ) . جلوريز ، به معناى تعجيل و سرعت است .