كامير الحاج با عسكر برآمد * چو درياى محيط از سر برآمد
چنان آمد به شورش آن دو دريا * كه طوفان عظيمى گشت پيدا
شدى پر دامن صحراى از موج * سر مرغابيش مىخورد بر اوج
پس آنگه چار فرسخ ره بريدند * به عصرى سوى ترخانه رسيدند
[ دمشق ]
از آنجا نيمهء شب بار كردند * ده و دو فرسخى ايلغار كردند
دمشق سرنگون گرديد پيدا * نمودى وحشت از او جمله دلها
همه لعنت كنان بر آل سفيان * از آن وادى گذر كردند گريان
شبى در آن خرابسْتان غنودند * صباحش بار از آنجا نمودند
چو شش فرسنگ آن ره را بريدند * سوى لشكرگه پاشا رسيدند
چو لشكر كه نبوديش پايان * مضيرب بود منزلگاه ايشان
چو لشكر بود بحر بىكرانى * كه ثقلش بر زمين كردى گرانى
ز كثرت بسته بودندى گذرگاه * زمين گرديده زنگارى ز خرگاه
سه دريا چون بپيوستند با هم * شد از بهر تماشا آسمان خم
پس آنگه بهر مكث پنج روزه * كشيدندى همه از پاى موزه
طناب خيمهء راحت كشيدند * ثريّاوار دور هم تكيدند
به روز شش درآمد شور و غوغا * كه ظهرى كوچ خواهد كرد پاشا
زمانى چون برآمد نغمه شد راست * ز كوس و از نفير آواز برخاست
پس آنگه شد به رسم خسروانه * اميرالحاج از آن وادى روانه
چو بيرون آمد از خرگه سوى دشت * بيابان لالهزار بيرقش گشت
صد و سى بيرق از پشتش روان شد * كه هر بيرق نشان سى جوان شد
پياده بود ار نهصد نفر بيش * تفنگ بر دوش مىرفتند از پيش
دو صد هم بُد جوانان قصب پوش * تمامى را تفنگ نقره بر دوش
ز سيصد بُد فزون اشتر سوارش * تفنگى بسته هر يك بر كنارش
بُدى يك صد سوار نيزه بر كف * كه مىرفتند پيشاپيش صف صف
جوانان سپاهى بُد هزارش * كه رفتند از يمين و از يسارش
دگر خنجر گذارش چارصد كس * كه بودندى روان از پيش ، از پس
بدى سيصد نفر همراه محمل * كه بودندى دليل راه و منزل
چهل كس نغمه پردازش بدندى * نفير و كوس و كرنا مىزدندى
دگر يك صد نفر بودش ملازم * كه هر خدمت به ده كس بود لازم
از آن پس شه روان با رسم و آيين * كتلها با لگام و زين زرّين