ضامن عفو تو حريم إله * جرم تو را شد كرمش عذر خواه
هادى ره نيست به جز لطف دوست * امدنت را طلب از نزد اوست
لطف ازل گر نشدى رهنما * راه بدين خانه كه دادى ترا
خواهش او گر نكند ياريت * بهره نباشد ز طلبكاريت
گر طلبى نيست ز ليلى به حىّ * قيس چه سود ار كند آفاق طى
شاهد اين نكته پى قيل و قال * هست مقال بدنم زاهل حال
كآمده نور دل ازو ظاهرم * روشن از او آينهء خاطرم
فيض حضورش به دلم ريخته * بلكه چو جان در تنم آويخته
اى دل اگر هوش به جا آورى * بر سخنم سمع « 1 » رضا آورى
ناظم اين نكته نگويم كه كيست * ماحصل از گفتن اين نكته چيست
آنكه ازو آمده باغ سخن * از گُل نورسته چمن در چمن
بلكه شگفته چمنش باغ باغ * باغ ارم را دل ازو داغ داغ
جامى ! ز ارباب زمن اكملى * بلكه ز ارباب « 2 » سخن افضلى
طوطى طبعش كه شكر خا شده * بلبل نطقش سخن آرا شده
زبدهء ارباب يقين در سخن * كرده ز آغاز وى اين در سخن
در تعريفمكه
مكه كه شد قبلهء اهل نجات * حرّسها اللَّه عن الحادثات
بِهْ كه به احرام نشينى در او * تا كرم عام ببينى در او
طعنه بر اكسير زند خاك او * گُل خجل است از خس و خاشاك او
ريگ زمينش چو نجوم سماست * گم شدگان را به يقين رهنماست
هامش
( 1 ) . در « ماه » : شمع .
( 2 ) . در « ما » : بلكه بر اصحاب .