تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه منظوم حج ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
جانب باب از حجر آور قيام « 1 » * ملتزم آمد به لقب آن مقام ملتزم از شوق در آغوش گير * زنده به جانان شو و از جان بمير آتش پروانه ز دل بر فروز * خويش بر آن شمع زن و خُوش بسوز عادت پروانه ندانى مگر * چرخ زند اوّل و سوزد دگر دست به تعظيم بر آن پرده زن * تكيه نما بر كَرَم ذوالمنن چشم و دل « 2 » و سينه بر آن پرده ساى * نور دل و ديده بر آن بر فزاى ديدهء گريان و دل دردناك * سينهء سوزان « 3 » و جگر چاك چاك دست در آويز در استار او * اشك فرو ريز به ديدار او در برش آور ز ره اشتياق * صَبَّحة « 4 » الوصال بروح الفراق ديده به ديدار حبيب آرميد * صبح وصال از شب هجران دميد اين شرف از محض عنايات اوست * كت شده حاصل ز حمايات اوست خواهش از او خواه كه خواهنده‌اى * يا بى از او هر چه تو ارزنده‌اى بلكه ز خواهش به طلب كاهشت * خواهش ازو جوى و نما خواهشت چيست ترا بهتر ازين آرزو * كت شده‌اى خاك ره آبروز آن‌كه به رخ كردى از اين خاك در * به كه بود تارج مرصَّع به سر در ته پهلو به درش ريگ شخ « 5 » * به بود از بستر سنجاب و نخ پس بود اينت شرف روزگار * كز اثر حكمت پروردگار منزل تو گشته مقام خليل * جاى تو آرامگه جبرئيل
هامش
( 1 ) . در « ما » : پس به ميان حَجَر و در خرام . ( 2 ) . در « خ » : روى خود . ( 3 ) . در « خ » : بريان . ( 4 ) . در « خ » : اصبحت . ( 5 ) . شخ : بينى كوه ، زمينى سخت و ناهموار ( در كوه و جز آن ) ؛ در اينجا ريگ شخ يعنى ريگ سخت و تند و تيز .