جانب باب از حجر آور قيام « 1 » * ملتزم آمد به لقب آن مقام
ملتزم از شوق در آغوش گير * زنده به جانان شو و از جان بمير
آتش پروانه ز دل بر فروز * خويش بر آن شمع زن و خُوش بسوز
عادت پروانه ندانى مگر * چرخ زند اوّل و سوزد دگر
دست به تعظيم بر آن پرده زن * تكيه نما بر كَرَم ذوالمنن
چشم و دل « 2 » و سينه بر آن پرده ساى * نور دل و ديده بر آن بر فزاى
ديدهء گريان و دل دردناك * سينهء سوزان « 3 » و جگر چاك چاك
دست در آويز در استار او * اشك فرو ريز به ديدار او
در برش آور ز ره اشتياق * صَبَّحة « 4 » الوصال بروح الفراق
ديده به ديدار حبيب آرميد * صبح وصال از شب هجران دميد
اين شرف از محض عنايات اوست * كت شده حاصل ز حمايات اوست
خواهش از او خواه كه خواهندهاى * يا بى از او هر چه تو ارزندهاى
بلكه ز خواهش به طلب كاهشت * خواهش ازو جوى و نما خواهشت
چيست ترا بهتر ازين آرزو * كت شدهاى خاك ره آبروز
آنكه به رخ كردى از اين خاك در * به كه بود تارج مرصَّع به سر
در ته پهلو به درش ريگ شخ « 5 » * به بود از بستر سنجاب و نخ
پس بود اينت شرف روزگار * كز اثر حكمت پروردگار
منزل تو گشته مقام خليل * جاى تو آرامگه جبرئيل
هامش
( 1 ) . در « ما » : پس به ميان حَجَر و در خرام .
( 2 ) . در « خ » : روى خود .
( 3 ) . در « خ » : بريان .
( 4 ) . در « خ » : اصبحت .
( 5 ) . شخ : بينى كوه ، زمينى سخت و ناهموار ( در كوه و جز آن ) ؛ در اينجا ريگ شخ يعنى ريگ سخت و تند و تيز .