تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عتبات ( هند و حج ) ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
آقايان طلاب مدرسه كه در سه سال قبل ، اين بنده مسافرت به قم نموده بودم ، با يكديگر در راه ، همسفر بوديم . بعد از ساعتى بيرون آمدم ، آمدم منزل . عصر رفتم بيرون ، جنب مسجد شاه به سقّاخانه رسيديم كه بسيار زينت نموده بودند و زن‌ها اجماعى داشتند ؛ شمع روشن مىنمودند . بارى ، گذشتم ، داخل مسجد شاه شدم ، ديدم عجب بساطى است : در يك گوشه حكاك‌هاى زيادى نشسته‌اند ، مهر مىكَنند . در يك گوشه ديگر ، چايىپز ، سماورهاى متعدد گذارده ، قهوه‌خانه راه انداخته . در سمت ديگر ، پاره‌دوز نشسته ، پاره‌دوزى مىنمايد . در گوشه ديگر ، واكسى نشسته ، واكس مىزند . در زاويه ديگر ، جماعتى از ملاها نشسته ، كاغذ مىنويسند . هرچه ملاحظه نمودم ، ديدم در واقع اين مسجد ، يك راسته بازارى است .

[ گلايه از عدم اهتمام به مساجد و حوزه‌ها و اماكن مذهبى ]

بلى ، ما مردم ايران و مسلمانان ، همين‌طور هم معبدگاه‌هاى ما ، در نزد ما هيچ‌قدر « 1 » و منزلتى ندارد . چيزى كه در نظر ما اهميت ندارد ، همان معبدگاه‌هاى ما مىباشد ؛ بر خلاف يهود و نصارى كه احترام فوق‌العاده از كنايس و معابد خودشان مىنمايند كه همه‌طور ترقيات هم دارند . بارى ، بيرون رفتم در مسجد دارالشفاء و مدرسه صدر كه در جنب مسجد شاه واقع است ؛ قدرى گردش نمودم . آن‌جا هم همين بساط بود ، منتها نحو ديگر . اغلب حجرات از طلاب و اهل علم خالى بود . چند حجره كه باز بود و مسكونى بود ، يا
هامش
( 1 ) . نسخه : قبر .