و بارهاى خودمان را هم بستيم و دو لاقه اضافهبار داشتيم ، رفتيم به پستخانه كه به پست بدهيم ، ببرد « 1 » قزوين ، ولى چون فهميدند كه ما دستگاه فوقالعاده گرفتيم و از اداره پستخانه دستگاه نگرفتيم ، بار ما را قبول ننمودند ؛ عناد و ملعنت نمودند . خواستيم به گارىچىها بدهيم ، آنها هم قبول ننمودند . بالاخره ناچاراً سورچى ما يك لاقه را خودش قبول نمود بياورد و لاقه ديگر را به دستگاه فوقالعاده ديگر داد كه با خودمان حركت مىكرد .
بارى ، عصر را رفتم گردش نمودم . در واقع قصرشيرين قصبه بزرگى است و بازارى در ميان شهر دارد كه روباز است و ترتيب عمارات او به طرز رعيتى است ، ولى عمارات جديدى كه هنوز هم مشغول ساختن هستند ، به طرز قشنگترى است ؛ ولى عمارات مسافرى خوب ندارد .
و رودخانه در پايين عمارات جارى است . آب زيادى دارد ؛ در صورتى كه الآن هواى پاييز و موقع [ 201 ] كمى آبها است و همان آبى است كه از سرپل و پاطاق مىآيد و منبع آن از كوههاى كردستان و كرمانشاه است كه مىگويند در الفاظ ، از ريشاب مىآيد . و حكمران در تحت حكومت كرمانشاه است و آخر خاك ايران است . خود شهر بالاى كوهها و تپّهها واقع است ؛ زمين مسطّح ندارد . بارى ، شب را بعد از صرف غذا خوابيديم .
[ پرداخت رشوه براى جلوگيرى از تفتيش ]
يوم سهشنبه ، دهم شهر ربيعالمولود از خواب برخاستيم . بعد از صرف چايى ، احمال و اثقال را حمل به كارخانه نموديم ، قپان نمودند ، در كالسكه بستند . قريب يك
هامش
( 1 ) . نسخه : به برد .