[ صعوبت بازگشت به كاظمين ]
يوم چهارشنبه ، چهارم ربيعالأول ، صبح از خواب برخاستيم و امروز ، ماشين از كاظمين مىآيد و بعدازظهر مراجعت مىكند . بعد از صرف چايى و زيارت ، به سمت ماشينخانه حركت كرديم ، از جسر عبور نموديم . عربانه حاضر بود ، سوار شديم به ماشينخانه رسيديم ، پياده شديم و جمعيت بسيار بود ، قرب يكهزار نفر بيشتر بودند زوّار ، [ 194 ] و هنوز ماشين هم نيامده بود و چند چادر هم زده بودند و جمعيت پرشده بود و اغلب زوّار ترك اهل آذربايجان بودند .
غرض ، در جايى سايه نشستيم . بعد از ساعتى اجازه دادند كه بليط بگيريد و پليس نزديك اطاق بليطخانه ايستاد و يكيك مردم را مىفرستاد بليط بگيرند تا اينكه درب اطاق بليطخانه جمعيت زياد شد ، مردم شلوغ نمودند و پليسها با چوب مىزدند .
بارى ، به زحمتى هر چند نفرى كه پول و رشوه به پليس مىدادند ، مىرفتند بليط مىگرفتند تا اينكه قريب بعدازظهر بود ماشين از سمت بغداد آمد و مردم ازدحام نمودند ، ريختند در ميان اطاقها نشستند ؛ بليطدار و بىبليط ، و قرب سيصد نفرى بيرون ماندند و ما هم بليط نگرفته بوديم . بارى ، خيلى زحمت و مشقّت و افتضاح به مردم رسيد و ما هم در كمال يأس مانديم . گفتند كه در ساعت شش از شب ، ماشينى از سمت موصل مىآيد به سمت بغداد مىرود ، با او مىرويم . آمديم يكى از چادرها را گرفتيم نشستيم ، ناهارى خورديم و نماز هم خوانديم و هنوز ماشين حركت نكرده بود .
رفتيم جلوى ماشين گردش مىكرديم . سيد خدّامى از اهل سامره بود ، به او اظهار كرديم و چيزى هم وعده كرديم و او پليس را ديد ، اجازه داد كه بياييد من از براى شما جا پيدا مىنمايم . فوراً آمديم نشستيم در ميان يكى از اطاقها به زحمت . فورى ماشين حركت كرد ، ولى به قدر سيصد نفرى ماندند كه شب حركت كنند .