هم همراه برديم . بارى ، از كربلا كه مقدار جزئى دور شديم ، سياه چادرهاى زيادى در طرفين جاده پيدا شد كه إلى سه فرسنگى نجف ، هر ميدانى ، هر نيمفرسنگى پنجاه شصت چادر ، بلكه صد چادر به قول كردهاى ايرانى ، اوبه اوبه زدهاند .
بعد از تحقيق از اتومبل ، معلوم شد كه اعراب بدوى راه جبل و حجاز هستند كه همهساله در اين فصل كه قريب پاييز است ، مىآيند به عراق ، گندم و جو و برنج و خرما از جهت آذوغه « 1 » خودشان خريدارى نموده ، مىروند .
[ خانشور در هفت فرسنگى كربلا ]
بارى ، يك ساعت [ و ] نيم به غروب مانده ، رسيديم به خان شور كه هفت فرسنگى كربلا است . بعد از صرف چايى ، حركت نموديم . مقدار خيلى مختصرى كه از خانشور دور شديم ، لاستيك چرخ پاره شد [ و ] چون دو لاستيك هم قبلًا إلى خان شور پاره شده و عوض نموده بود ، ديگر لاستيك نداشت ؛ ناچاراً پياده شديم ، سرگردان در ميان بيابان مانديم كه شايد اتومبل « 2 » ديگرى برسد ، شوفر از او لاستيك بگيرد .
اعراب بدوى هم آمدند جهت تماشاى ما از بچه و بزرگ دور ما را گرفتند ؛ ولى از آنجايى كه در راه بينالحرمين زهر چشم از ما [ 168 ] گرفته بودند ، بسيار از ايشان خوفى داشتيم . بارى ، بعد از مدتى ، سه اتومبل از طرف نجف پيدا شد ، يك لاستيك شوفر ما از آنها گرفت ، انداختيم .
تقريباً سه ربع به غروب داشتيم ، حركت كرديم ، ولى در خيالم كه آيا اين لاستيك
هامش
( 1 ) . در نسخه اينچنين آمده است .
( 2 ) . نسخه : اتومبلى .